X
تبلیغات
زولا
پنج‌شنبه 4 مرداد 1397 @ 01:05

ای کاش عشق را زبان سخن بود

دورتر از سهیل ترین ستاره های عالم شدی برام

چشمامو میبندم... نه...من دیگه برای رویا دیدن نیاز به بستن چشمام ندارم

از وقتی مردم این توانایی جدیدو به دست آوردم

باچشم باز رویا دیدن. خب هرچیزی یه مزیتی داره

میتونم واضح ببینم اون تخته سنگ رو به ماهو

و چهارنعل رسیدن به بلندترین قسمت کوه

تکیه کردن به بیدمجنونی که کاشتی با دستای من

میتونم سردی اون مار سفیدوبزرگو دور ساق پاهای عریانم حس کنم وقتی قلقکم میده و مثل یه جواهر قیمتی دور تنم میپیچه

یا حتی شاپرکی که گل سر شده روی انبوه موهای مشکیم

مسخ ماه میشم و زل میزنم به درخشش عاریتیش

ازم میپرسی تو زندگی قبلیت پلنگ بودی؟

فکرکنم در جوابت حرفی نزنم. فکرکنم توی ریامم باز بمیرم ازینکه باهام حرف زدی. تنم مثل همون ماه سفید بشه و مثل همون مار یخه یخ

از شوق لب بازکردنت..

تو درختی...خاکی...آبی...آبی...تو آبی... بی شک تو آبی که انقدر تشنتم...تو حتما آبی که انقدر مغروقتم... هرچیزی که هستی..به هر حجم و جرم و عظمتی که وجود داری..برای من مقدسی.هرچند نمیشناسمت. هرچند خیلی جدیدی. هرچند باقی عمرمو شاید باید صرف فهمیدن تک تک واژه هاییت بکنم که جون دارن...که دور سرم پرواز میکنم...قورتشون میدمو توی شکمم میرقصن...سبکم میکنن...عین یه پر... کاش باهام صحبت میکردی... کاش التیام اییییینهمه از دست رفتگی میشدی... اما نیستی...مطلقا نیستی...حتی توی رویاهای خیسم


+تو شبی ام که ابدی شده جلوی چشمام. تو شبی که بهش قسم خوردم گیرافتادم...درد تمام استخوانهامو پوک کرده.. تازگیها گرفتگی های خوشایندی در محاذات قفسه سینم حس میکنم. کاش کاری باشن.

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد