شنبه 16 تیر 1397 @ 21:28

داره بهم میگه die

چقدر دلتنگ بارون بودم

حالا تو 16 تیرماه نشستم تو ماشینی که شیشه هاش خیسه از قطره های بارون

دارم منفجر میشم

میخوام بمیرم از اشتیاق پروازی که تو روحمه و براش بال ندارم

تو این قطره ها که از دل آسمون سر میخورن به دامن زمین

کاش میشد تبخیر بشم به سمت ابرا

من دارم لذت مستی رو در نبود شراب تجربه میکنمو و مدام تشنه تر میشم 

که اگر نبودن این طعم چنینه

وای

وای به حال بودنش

وای به حال اولین بوسه ای که به اون جام بزنمو دراومدن بالهامو روی کتفام حس کنم


در این راه چو مردید

همه روح پذیرید


رو تیشرت پسری که اونور خیابونه دیدم نوشته die


نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد