چهارشنبه 13 تیر 1397 @ 12:52

هذیان

گاهی وقتها میبینم که انقدر خودمو دوسدارم دلم میخواست در بدن و کالبد دیگه ای عاشق خودم میبودم

چه حیف!

بعد اتفاقا تو همین وقتهاست که بدجوری عاشق تو هم هستم

اونقدر که اگر نخوابم، تو بیداری زیاد دووم نمیارم

خودمو میرسونم به پنجره اتاقم

پرده رو نیمه کنار میزنم

اون باغ درختای سیب

کندوهای عسل بینشون

گاهی چشمامو میمالم تا مطمین بشم شمایلی که با موهای باز و بلندو سیاهش با پیراهن سپید بین درختا میدوعه....

تو نیستی

اما انگار خودتی

برمیگردی و به صورتم خنک ترین لبخدارو هدیه میدی

انگار نسیم کوهای آلپ ریه هامو منفجر میکنن در کسری از ثانیه

میخوام

میخوام که این آسانسورو راه بندازمو چهارده طبقه پایین تر بین درختای سیب گیرت بندازم

اما نمیتونم

اما انگار نمیخوام

میدونی چم شده؟

نکنه خسته شذم

نکنه میترسم بهت نرسمو محو بشی



نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد