سه‌شنبه 5 تیر 1397 @ 17:28

آباده

شروع کرده به کشف کردنم

متوجه بودم که زیرچشمی مدام داره به انگشتم نگاه میکنه

و احتمالا تعجب میکنه و دنبال بررسی بقیه انگشتامم میره

باهاش گرم نگرفتم. صحبتی نکردیم. فقط با مربیش همکلام میشدم.

متوحه شدم سوم دبستانه. ولی خب جثه خیلی کوچیکی داره

کم کم با مادرم هم درمیون گذاشتم. اما نه کامل! هر مرحله یه مقدارشو میگم!

هنوز روز و ساعت دقیق کلاسها مشخص نشد.

خودمم یه کلاس عجیبی ثبت نام کردم! به مامان گفتم نمیخوام بچه ها بدونن. به باباهم گفتم و وقتی گفتم چه کلاسیه گفت همون بهتر که ندونن! وهیچ استقبالی هم نکرد. البته حز این هم انتظاری نداشتم. اما مادر خوشحال شد.

وقتی رفتم اونجا حس عجیبی داشتم. یه عمر تلاش کرده بودم از این شهر فرارکنم و دست کم اینجارو فقط برای میان سالیم داشته باشم اما حالا دارم دستوپامو میکنم توی گِل! محکم و طولانی مدت! دیگه تقلی نمیکنم برای رفتن. حایی که زنذگی میکنم تقریبا بهترین نقطه این کشوره. جایی که شاید اگر محل زندگیم نبود، آرزوم بود. بهش به عنوان هدیه ای از پیش تقدیم شده نگاه میکنم و دیگه دوسش دارم. البته همیشه داشتم! اما اون دوست داشتن تعصبی پوچ و توخالی و مخرب بود.



نظرات (2)
اذر
چهارشنبه 6 تیر 1397 ساعت 19:20
حالا چه کلاسی میری ؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
بیخیاااال:))
ایراندخت
سه‌شنبه 5 تیر 1397 ساعت 17:49
آباده ای هستین ؟
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد