دوشنبه 28 خرداد 1397 @ 20:44

یورو A

نمیدونستم یه روزی میرسه که بخوام جای جای اتوبوسای شرکت واحد شهرمو ببوسم

ببویم!

و حتی تو بغل صندلیاشون بخوابم


بی ربط به پست:

دارم مسئولیت برآورده کردن آرزوی یه پسربچه رو قبول میکنم

دوروز درهفته باهم خواهیم بود به مدت چهارساعت

امیدوارم خیر باشه و از پسش بربیام

امیدوارم بهم وابستگی عاطفی خاصی پیدانکنه

امیدوارم خدا کمکم کنه و خیر بشه همه چی تو این سه ماه

باید کلی کتاب روانشناسی بخونم برای دست از پا خطانکردن!

خودمم باورم نمیشه چطور بهم اعتماد کردن! اصلا انگار منتظر بودن پیشنهاد بدم و فقط قبول کنن!!

نظرات (3)
محمد
یکشنبه 3 تیر 1397 ساعت 15:22
دیگه چیکار کنیم نهایت توانم در همین حده:))
یه دو سه روزی به طور خیلی سریع مهمون شهرتون بودیم..میخواستیم بارون ببینیم که نشد! خورشید انگار داشت میگفت فکرکردی فقط خودتون خورشید درست حسابی دارید بگیر که اومد!اصلا یه وضعی ولی خب ساعتای آخر دلش به حالمون سوخت و از خر شیطون اومد پایین و هوا ابری شد..
ناگفته نماند که همین لحظه های آخر موقع فاصله گرفتن به صورت عمودی دل و هوش هر بیننده‌ای رو خواهد برد قطعا!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ما خونمون جزو خونه های بومگردیه!
گفتم بمونه برای سری های بعد:)
باز خداروشکر ابری شد
پرستش
چهارشنبه 30 خرداد 1397 ساعت 01:51
سلام چوپیا خوبی عزیزم ؟
چوپیا من سال اینده کنکور دارم میتونی کمکم کنی یا بهم مشاوره بدی؟؟
ممنون میشم اگه اینکارو بکنی!! ^_^
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام ممنونم
اگر پستهامو خونده باشی و باهام همراه بوده باشی حتما میدونی شرایط روحی واقعا بدی دارم...
اصلا خودمو مشاور خوبی نمیدونم برای اینکار
خصوصا که تو رشته و دانشگاه تاپی درس نخوندم
اما تو اینستاگرام معمولا هستن اینجور افراد. خواهر منم کنکور داره سال بعد
برای هردوتون آرزوی موفقیت میکنم
اونم فعلا میره قلم چی و مدرسه. مشاور خاصی نداره
محمد
سه‌شنبه 29 خرداد 1397 ساعت 19:07
در جریان اتوبوساش نیستم ولی تاکسیا بد نبود
امتیاز: 1 0
پاسخ:
چراغ خاموش میای میری پسرم؟
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.