پنج‌شنبه 24 خرداد 1397 @ 18:17

وقتی از قضاوت نکردن صحبت میکنیم، دقیقا از چه چیز صحبت میکنیم؟!

 کتابی که مدتی در دست داشتمو تموم کردم و خیلی هم ازش خوشم اومد و حتی ترغیب شدم که بیشتر درمورد نویسنده اش بدونم

اما...

وقتی زنذکی نامشو تو ویکی پدیا سرچ کردم متوجه شدم همسر و شش!!!! فرزندش رو در میانه های عمر رها کرده!!!

و چندی بعد با زنی دیگه ازدواج میکنه و باهم به سفر دور دنیا میرن و این کتاب هم که خیلی ازش خوشم اومد حاصل اون سفرهاست!


+حالا اینجا من هستم و کوهی از قضاوتهایی که در مورد این مرد ساختم و هرچی با بیل "قضاوت نکن" این کوه رو میکنم، تمومی نداره.

+از خودم میپرسم چطور نویسنده اون روایت ها میتونه چنین کاری بکنه. و حتی زیرذهنی معتقدم انسان آزاد بودن هم یعنی همین!

اون تمام تعهداتش رو بی اعتنا به هر قضاوت و ترس از فلاکتی رهاکرد تا به آرزوهای شخصیش برسه و ماحصل اون آرزوها که کتابی شد و به دست یک دختر شرقی رسید، جز جذابیت و تحسین و خشنودی چیزی در بر نداشت.

حتی زنی که توی کتاب همسر این مرد بود به شذت خواستنی بود گرچه حالا ذهن محاکمه گر من اونو عفریته ای تصور میکنه که جای ترغیب اون مرد به بازگشتن پیش خانوادش یا دست کم فرزندانی که فاعل ظهورشون بوده، همسفر مسافرت دور دنیاش شد...


برای همینه که هیچ چیز این جهان که معلول تصمیم های انسانیه نباید تورو به وجد بیاره همونطور که نباید تورو به ترس یا خشم یا ناراحتی بکشونه

خودم رو جای اون مرد

جای اون زن

جای اون شش فرزند

جای زن دوم

قرارمیدم و هیچ ندارم بگم

خودم را جای خواننده ای که تا قبل خوندن اون زندگی نامه یک از همه جا بیخبر خوشحال بود که از خوندن کتاب حس خوبی گرفت تا جایی که خواست برای اون زوح نامه ای بنویسه و برداشتها و احساساتشو انتقال بده!!!! هم میذارم

و اینبار باز هم هیچ ندارم بگم

انگار ما حتی نمیتونیم گذشته خودمون رو هم قصاوت کنیم !!!!

نظرات (2)
بانو(:
جمعه 25 خرداد 1397 ساعت 02:53
خب این قسمت نادیده گرفتن حق و حقوق بچه ها و این چیزا برام جز همون عوضی شدن قرار میگیره(:
امتیاز: 0 0
پاسخ:
اهان
پس تفاهم داریم
حالا نه عوضی شدن... بیعار شدن...بریذن...نمیدونم:|
بانو(:
جمعه 25 خرداد 1397 ساعت 01:50
اول اینکه کدوم کتاب؟
دوم اینکه متاسفانه من خیلی نسبت ب این مساله دید روشنفکری دارم،انقد ک گاهی خودمم اذیت میکنه،برای زندگی خودم واقعا تعهد رو میخوام و ساخت شرایط اونجوری ک باید باشه ولی در کنارش بارها حتی ب همسرم گفتم ک هیچوقت حتی لحظه ای ب اجبار باهام نمونه،یا اگه عشق رو جای دیگه ای دید درکش میکنم
حالا نمیدونم واقعا درک میکنم یا نه ولی متاسفانه تو شرایط نزدیک ب مشابهش ک قرار گرفتم دیدم دارم خیلی روشن فکر طور برخورد میکنم
فکر میکنم ی جای کار فکرم اشکال داره
-----
کتاب من او را دوست داشتم آنا گاوالدا رو خوندی؟خب من شدید همشون رو میفهمیدم،حتی مردی ک خیانت کرده بود
البته ی خطوط باریکی بین این حالت عاشق شدن و عوضی شدن برام وجود داره،عوضی شدن رو درک نمیکنم
----
چ اعتراف سنگینی کردم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
آره خوندمش اونو. کلوئی و آدرین فکرکنم بودن
اونام دوتا بچه داشتن
سالها قبل خوندمش اون کتابو
.
اره اعترافت خیلی سنگین بود... خیلی سنگین و شجاعانه...
.
درمورد پیدانکردن عشق و این چیرا موافقم متاسفانه
ولی نادیده گرفتن حق و حقوقی که برای بچه هایی که به وجود آورده آدم... اینو نه... اینو اصلا نه...اینو ابدا نه...
هرچند که بازم نمیتونم قضاوتشون کنم
.
کتابرو بهت هدیه میدم بعدا. اسمشو نمیگم:پی
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد