پنج‌شنبه 24 خرداد 1397 @ 04:28

شبی یک تب بغلمینوفن

بی مقدمه جای سلام هرروزه یهو بغلش کردم

اونم بی تعجب محکم جاگرفت تو آغوشم

هرچند قطعا به اون خیلی بیشتر خوش گذشت!

چون بغل گرفته شدن واقعا لذیذتر از بغل کردنه به نظرم

اما منم حس خوبی گرفتم

مدتها بود انگار دلم بغل میخواست

حالا چه کردن چه شدن

یهو امشب این پست رو دیدم

http://choopia.blogsky.com/1395/12/30/post-105/

حتی اسم این کوچولوهم یادم رفته

فقط موهای خیلی طلاییشو یادمه و پوست خیلی برفیش

حتی صورتشم یادم رفته!

ولی اون حسی که وقتی بغلش کردم اومد تو وجودمو کاملا یادم اومد....

یه چیز بگم؟

من علاوه بر قدم زدن تو برف با چهارتا رد پا

یا زیر بارون با دوسر و یک چتر

که تجربه نکردم

بغل گرفته شدن رو هم تجربه نکردم

یعنی رو به روت ایستادنو تو بغلت جاگرفتن...

شاید برای همینه که هنوزم انقدر تشنه بغل گرفته شدنم...

نمیدونم چه حسی داره

ولی فکرمیکنم بمیرم! انقدر که به نظرم جذابه

راستش بابامم درست حسابی نمیتونه بغلم کنه.چون نسبتا هم قدیم

+مهم نیست که برداشتهای فلسفی یا پستهای عاقلانه و آموزنده نمینویسم

من لذت میبرم از همین بیان بی پرده احساسات خامم

که نمیدونم تا کی قراره خام بمونن 

فقط میدونم خیلی خودمو دوست دارم. حتی این مدل تینیجری نوشتنمو. من دوست دارم بچه بودنمو. نمیدونم چرا همه کائنات دارن مجبورم میکنن که بزرگ بشم..  نمیدونم چراِ.. نمیدونم

من امشب خیلی غمناکم. تمام این یکسال که دقیقا بعد از ماه رمضون شزوع شده بود، حسرتم از از دست دادن ماه رمضون قبلی بود، خودمو تف و لعنت میکرذم بابت دعاهایی کخ کردمو از چندماه قبل دعاکردنم اون اتفاقها افتادخ بودن و من احمق ندونسته حاجت روا شده بودم

به هر دری که انسال میزدمو سرافکنده برمیگشتم تو دلم میگفتم اشکال نداره اینم نشد...

همه امیدم در خدا بود...اما این ماه هم که میگفتن درهاش بازه تموم شد و من از این درم سرافکنده دارم راهمو میگیرم و میرم

سرافکنده از آغوشی که به روم بازنشد

واقعا نمیدونم چزا اینارو اینحا مینویسم و جرا احساسات شمارو جریحه دار میکنم

این اخلاقو باید ترک کرد. غم پراکنی جاذب غم میشه. هرچند که اینا عم نیستن...با اینکه نمیدونم چی هستن


بنیامین و بانوجان مجبور شدم کامنتاتونو با جوابش کپی کنم اینجا!

نظرات (2)
بانو:)
پنج‌شنبه 24 خرداد 1397 ساعت 04:31
بغلت کنم معمولی ولی میتونم رو ی صندلی واستم بغلت کنم،این بار ک دیدمت،میرم رو ی نیمکت تو پارک وایمیستم بغلت میکنم(((:
ینی شما دو تا ی کاری کردین ک ب طرز اعجاب آوری استرس من از شهرتون ریخته،ب آخاهی میگم بریم شهرتون،تعجب میکنه،فک کن تا کجا ک گفتم حاضرم طرحمو اونطرفا بردارم،واقعا اعجاب آوره((:
بعدتر اینکه،انقد عجول نباش،همیشه همه چی اونجور ک ب نظر میرسه نیست،من چون دست ب نق زدنم ب خدا خوبه و هی ضایع میشم،تجربشو زیاد دارم((:
پاسخ:
غیرطبیعی ام دیگه:|
اینجا مناطق محرومشم خیلی غیرمحرومه:))انقدر که هوا خوبه
ولی رودبار و رستم آباد اینا ظریب محرومیت دارن نسبتا که به رشت هم نزدیک باشه
وااااای فکرکن بیاین اینجا:(((((
مریمو چه کنیم
شوهرش بدیم زودتر.
میگما
بازم از تجربیاتت با خدا بگو برام لطفا:|
امتیاز: 0 0
بنیامین
پنج‌شنبه 24 خرداد 1397 ساعت 04:30
خیلی پُست خوبی بود ،
به خصوص وسط هاش ،
خوده واقعیت بودیاااا ..

زیر بارون ، با دو سر و یک چتر ،
نمی دونم چرا اینقدر این جمله به دلم نشست ؛
شاید این یکی از معیار های خوشبختی هم باشه :)
اوج صمیمیتِ دو نفره ، دو سر ، با یک چتر ،
من اضاف کنم ادامه رو ،،،
خیابون خاموش و طولانی ، یه هوای نیمه سرد ،
هی قدم زدن ، هی قدم زدن ، دو سر با یک چتر √
پاسخ:
رفتی تو اداراتون دیگه نیای وبما
هیستوری وبگردیاتو درمیارن اخراج میشی:|
برم وسطای پستمو بخونم ببینم کجارو میگی!
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد