X
تبلیغات
رایتل
جمعه 15 دی 1396 @ 14:02

پلک دلم می پرد ...نشانه چیست

اواخر مرداد بود

همون روز دهشتناکی که فهمیدم بزرگترین تصمیم زندگیم تا به اون روز، غلط ترین تصمیم زندگیم تا به امروز بوده...

حین اشک و داد و ناباوری یهو حس کردم گوش لب پایینم برای خودش کشیده میشه... یه حالت نبض زدن...مثل پریدن پلک..

تنها تو ترمینال بودم... تو شهر کرج...ظهر بود...گرم بود...و بهمراه خروارها حس وحشتناکی که داشتم پشت هم تجربشون میکردم، این پریدن گوشه ی لب پایینیمم حس جدیدی بود...

تا ده روز بعد ادامه پیداکرد... فکرمیکردم تیک پیداکردم...ولی ازونجاییکه دیگه چیزی برام اهمیت نداشت، حتی جلوی آیینه چک نمیکردم که ببینم به دید دیگران هم خرکتش معلوم میشه یا نه...

چهارماه گذشته و چندروزی باز حال اون روزام بهم حمله ورشدن

از دیروز دوباره حس میکنم پریدن گوشه لبمو... ولی اینبار گوشه لب بالام.

یه استادی داشتیم... تیک گردن داشت... مثلا هرازچندگاهی سرش بی اراده خودش در دوخرکت سریع به چپ برمیگشت

اوایل خندمون میگرفت و بعد دیگه عادی شد برامون

الان فکرمیکنم لابد اون استادمم یه آخر مردادی تو زندگیش داشته... که تو یه آخر مردادی طاق آسمون رو سرش شکسته و گردنش دچار تیک شده..

اون اتفاق حبران شد و گذشت و حتی خیلی اتفاقات بهترم براش افتادن

اما خاطره اون روز انگار تا ابد قرارشد باهاش بمونه... زخم روی روحش... به تنشم نشت کرد...

نمیدونم این تیک لبم. که الان مثل نبض شده چطور دوباره برکشته و تا کی قراره ادامه پیداکنه

فقط میدونم باید به خدا اعتماد کنم.

همین


نظرات (7)
خورشید
شنبه 23 دی 1396 ساعت 00:12
ما روش های خیلی خوبی برای گول زدن خودمون داریم یکیش خب قسمت نبود اون یکی حکمت و ته همش میگذره :))
خب از اینا استفاده کن باور کن منم تو بدترین شرایطم هستم ولی دارم تلاش میکنم به ارامش برسم اگه نوشته های اخرمو بخونی میفهمی رفتم تو غار تنهایی ولی بعدش قدرتمند بر میگردم :))
همین الدروم الدورومات بود که باعث شد من یکی شاخ دربیارمو به خودم بگم بابا این دختر هیچی که نداشت یه ایمان قوی به خدا داشت نماز میخوند و... چیزی که من نداشتم وندارم خب باعث عصبانیتمم شد که چیزی که اثر نداره چه فایده ای داره
خب من اعتقاد درست درمونی ندارم ولی با همون نیم بندش خیلی وقتا به خدا پناه می برم واقعا به اون پناه ببر
مثل من تو بغلش برو خودتو جمع کن وکلی غر بزن بعدش تصورش میکنم که به سرم دست میکشه وهمین کلی حالمو خوب میکنه
امتحانش کن فایده نداشته باشه ضررم نداره
امتیاز: 0 0
پاسخ:
منکه همیشه از ضعف ایمانم میگفتم که
ازینکه کم میارم جلو امتحانای خدا
اره رفتم سمتش
ولی هنوز زبونشو یادنگرفتم...
خورشید
شنبه 16 دی 1396 ساعت 17:49
پنهانش نکن همین جا بگو ولی در حد نفس کشیدن زندگی نکن
شاید کامنت یکم لحن عصبانی داشت یا اصلا خوب نبود چون می دونم داری فقط نفس میکشی ناراحت شدم حق ما با همه مشکلاتمون فقط نفس کشیدن نیست شاید مثل بقیه بلد نباشم کلمات قشنگ بگم ولی از ته دلم میخوام حالت خوب بشه
ببین چوپیا منم میدونم خدا ننشسته که حال مارو بگیره ولی ظرفیتمون محک زده میشه امتحان میگیره ازمون واصلا دوست نداره ما خودمون رو ببازیم بی خود که اشرف مخلوقات نشدیم حتما یه چیزی درونمون دیده که اینجوری امتحانمون میکنه در ضمن همه زندگی تو همین بیست وخورده ای سال عمرت نیست که با یه تصمیم غلط تباه بشه خیلی سال دیگه هم وقت داری واسه جبران هر چیزی
میدونم هر چی بگم شکل نصیحته چیزی که اصلا خودم دوستش ندارم ولی غصه خوردن و گیج بودن وحال بد کافیه لطفا خوب شو
در ضمن من مثالی جز خودم نمی تونم بزنم اینام نگفتم واسه مقایسه
که البته اگر هم مقایسه بشه حالا نه با من کلا با هر کسی میبینی خیلی جای شکر هست
بازم میگم خوب شو دیگه
میخوای خواهش کنم ؟
ته همش هم معذرت که کامنت مینویسم خیلی وقتا به خودم میگم سکوت کن چیزی نگو ولی گاهی هم مثل الان از دستم در میره نمیتونم سکوت کنم :)فقط دلم میخواد زود خوب بشی وباز سرحال بشی
اگر ندیده ونشناخته دوستت نداشتم که کلافه وعصبانی نمیشدم میخوندم وبی خیال رد میشدم باز خدا رو شکر کن پیشت نیستم :))))
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خورشید قشنگ اتفاقا تو لحنت دقیقا مثل لحن خودمه
قاطع و محکم! برای همین من یکی میتونم درک کنم قصد اذیت کردنمو نداری!!!
و شک نکن نمیذارم تو یکی بفهمی مشکلمو:))) میدونم اگر یه روز بفهمی از وسط نصفم میکنی!!!!
ولی به قول تو شاید بحث همون ظرفیته باشه.... من برخلاف تمام اولدورم اولدرم هایی که تو این مدت نشون خلق میدادمو فکرمیکردن یه سوپرگرلم!!!! فهمیدم نه بابا اصلاااا ازین خبرا نیست. بدجوووری نازنازی تر از این حرفام البته شاید تو این زمینه خاص...
چشم عزیز نادیده... خوب میشم. اصلا خوبم!!! چرا خوب نباشم. مگه شک دارم درست میشه؟! اصلا وقتی چیزی امکان برگزدوندن و درست شدن داره مگه ادم انقدر براش ماتم میگیرهــ؟!
الکی مثلا دارم خودمو نصیحت میکنم:پی
بازم ممنونم از تمام نگرانی ها و دعاهات برام...
خورشید
شنبه 16 دی 1396 ساعت 13:41
از پس همین یه غمت بربیا اون هزارتا پیشکش
محک و محک خوردن همیشه به سخت ترین روشه برای من بیماری و مرگ والدینمه برای یکی زلزله و اوار شدن خونه اش برای تو هم این مشکل
امتیاز: 0 0
پاسخ:
بر اومدم که دارم نفس میکشم هنوز.
نمیخوام درد خودمو با مال تو و بقیه مقایسه کنم. خدا ننشسته به آزار و محک زدن ما. ترسامونن که سرمون میان. منم دقیقا ترسام سرم اومد.الانم نمبخوام باز بترسم از بدتر شدن چیزی. اما جلوی دردی که از بابت فقدان ماحصل چندسال تلاشم دارم میکشم رو هم نمیتونم بگیرم. و اینجاهم جایی نبست که بخوام پنهانش کنم. دوست دارم بنویسم که وقتی حل شد یادم بیاد چه دردی کشیدم... که دیگه اینبار ساده از کف ندم.
خورشید
شنبه 16 دی 1396 ساعت 13:38
چه نشسته واسه خودش سن مرگ تعیین کرده همین خود من قرار بود هشت سال پیش که بیماریم تشخیص دادن بیشتر شش ماه زنده نمونم لطف خدا شامل حالم میشد نهایتا یک سال ولی الان هشت سال گذشته
بسه دیگه عزاداری واسه تصمیم غلطتت یا بپذیر و اروم بگیر یا تغییرش بده تو مجبوری تا بالای هفتاد هشتاد سالگی زندگی کنی و نود و نه درصدش هم غمه
هر دفعه میام اینجا می بینم اوضاع همونه یعنی حتی نمیتونی واسه کوچکترین داشته ات هم خوشحال باشی ؟ ناشکریم حدی داره
امتیاز: 0 0
پاسخ:
نچ.
من همشو میخوام. کافیه رضایت بدی و عقب بکشی. دنیا کم کم میوفته روت. زندگی قرارنیست نودونه درصدش غم باشه. تا الان چنین نگرشی داشتم ولی دیگه نمیخوام داسته باشم. من به انداره کافی و به قدر تحمل خودم تاوانامو ناکامیامو شکستامو دادم به این دنیا.دیگه وقت پاداش گرفتنمه.
یک دوست قدیمی از تهران
جمعه 15 دی 1396 ساعت 20:13
بعد فکر میکنی آدم باید رو به موت باشه تا غم نداشته باشه؟!:)))
غم همیشههه هست تا صد سالگیتتت ! اگه اینطوری فکر میکنی راهو داری اشتباه میری:)
امتیاز: 0 0
پاسخ:
غم داریم تا غم...
خدا میتونه الان درستش کنه
اینم حل بشه هنوز هزارتا غم دیگه هم پابرجاست تو زنذگیم
ولی اونارو میتونم شکست بدم
این از توان شونه های من سنگین تره...
دعام کن...
هرکی که هستی
دوست قدیمی از تهران
جمعه 15 دی 1396 ساعت 20:03
واقعا فکر میکنی تا سن ۳۰ یا ۴۰ یا ۵۰ حالا حالاهاااا زمانه خیلی طولانی هست!!!
چشم برهم زدنی گذشته دخترررر:)
همین الان تصور کن چوپیای ۴۰ ساله داره چوپیای الانو نگاه میکنه در خاطراتش! فکر کردی اصن چقدر داره شماتتت میکنه بابت روزایی که داری میسوزونیش!!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
من تو همین سنم که هستم تا حالا نشده به دلنگرانی های هشت سالگی و ده سالگی و بیست سالگیم بخندم یا بگم چرا غصه میخوردم و چه اهمیتی داشته اون موضوع
حالا یا هنوزم کهنه نشدن! یا من کلا اینحور نیستم که به گذشتم بخندم یا نگرانی هام برام بی معنی بشن...
یک دوست قدیمی از تهران
جمعه 15 دی 1396 ساعت 15:45
چطور این دخترک یادش رفته که این دنیا همیشگی نیست و دردها و رنج ها و حتی شادیها بسی گذرنده ست و اینقدررررر بهشون بها داره میده!!!!!
دختر خوب اعتماد به خدا یعنی گذشته و آینده رو رها کنی و فقط در کنار آدمهای ارزشمند زندگیت که پدر و مادرت هستن در همین لحظه زندگییییی کنی همین لحظههه...
رها کن بره رها کن رفیق:)
امتیاز: 0 0
پاسخ:
من اگر عمرم سی سال بود
غمی نداشتم
به هیچ کجام نبود کلللل این اتفاقات
میگفتم بیخیال... منکه دارم میمیرم
ایناهم پای تمام ناکامی های زندگیم تا خالا
ولی میدونم حالاااا حالاااهاااا زندم
از کجا؟
میدونم!!!!
متاسفانه جوون مرگی تو طالعم نیست.
برای همینه دارم تو تب میسوزم دوست قدیمی از تهران
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد