X
تبلیغات
رایتل
شنبه 11 آذر 1396 @ 19:43

کافی کاکتیل

بعد دوروز که هرکس حالمو میپرسید بالاخره پس از پنج ماه به جای تشکر!

میگفتم خداروشکر خوبم

یا صبحها با لبخند بیدارمیشدمو وقتی برمیگشتم خونه قوربون صدقه مامان میرفتم

یا سرکار شده بودم اون گردباد سابق و نازنین میگفت وای تو دوباره عین فرفره راه افتادی تو بیمارستان سزم گیج رفت! آروم بگیر

یا بازم میرفتم دفتر استادو باز سر به سرم میذاشت

اینکه این خونه بعد پنج ماه دوباره خنده های منو شنیده بود

همه چیز برگشت به حالت اول؟

که من پناه بیارم به تحت دونفره مامان بابا

در اتاقشونو ببندم. برم سرجای بابا پشت به در پتو بکشم سرمو به واقعیتای ترسناک و دودوتاچهارتایی این دنیا فکرکنمو ببارم...

.

بابا در اتاقو زد گفتم بابا مبخوام بحوابم یکم... گفت بیا این فهوه رو بخور بعد... ارامش بخشه... 

گفتم قهوه و ارامش؟ گفت این فرق داره

حتی چراغو روشن نکرد... منم برای اینکه بحث نکنمو متوجه اشکام نشه در عین قهوه دوسنداشتن! فوری فنجونو گرفتمو جرعه جرعه سرکشیدم... واقعا خوشمزه بود!

گفتم این چی داشت توش؟

گفت قهوه و شیرخشک و عسل! دوتا چیز دیگه که یادم نیست

گفتم مرررررسی... عالی بود

من هروقت بخوام از بابا دل ببرم! میگم قهوه درست کنم برات؟

حالش جامیاد! و میگه برای خودتم درست کن.

ولی نمیدونم چرا الان خودش دلش خواست برام قهوه کوکتلی بسازه و بیاره! یا چرا گیرنداد که الان چه وقت خوابه...

فقط میدونم از طرف خدا تو بازی ای هستم که خودم ازش خبرندارم...

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد