X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 1 آبان 1396 @ 15:29

دو سه هفته پیش بود

بعد از حدود دوسه هفته ای که ندیده بودمش، داغون و ناله و زار! اومده بود بیمارستان

دقیقا یه چیزی تو مایه های خودم

شوخی همکارا و اساتید و دلجوییهاشونم فایده نداشت

بعد از دو سه روز! اومد سمت من... گفت چوپیاجون توام چیزیت شده؟

حس میکنم تو این جمع عین منی. همش تو خودتی...چیزی خوشحالت نمیکنه و... گفتم بله خانم دکتر...

گفت چندکیلو کم کردی؟

گفتم از اخر مرداد تا امروز هفت کیلو:)

گفت منم از اول شهریور پنج تا

شروع کرد به صحبت که دیگه زندگی براش معنایی نداره و آرزوهاش مردن و دوسداره خودشم باهاشون بمیره.

پرسیدم مشکلتون گفتنیه؟

گفت نه... مشکل تو جی... گفتم مال منم نه ولی همش عین حرفای شماست حال منم... گفت ینی خل نمیشه؟

گفتم شاید بامعجزه... یه اه کشیدو گفت برای من با معجزه هم حل نمیشه...

بعدا متوجه شدم آقای دکتز جوان بهش خیانت کرده! رفته با خانم دیگه ای و درعین وقاحت به ایشونم میگه عاشقشه و هردورو باهم میخواد

تا اونجایی که خودش میگفت رابطشون خیلی خوب و عاشقانه بود

وقتی از همسرش میپرسه چرا؟ ایشون میگه پیش اومد! دست خودش نبوده.... و هیچجوره هم راضی به طلاق دادن خانم دکتر نیست..

خیلی دلم براش سوخت... عمیقا تو دعاهام به یادش میاوردم... فکرمیکردم چقدر بزرگتر از مشکل منه.. چه ترسناکتره... و خیلی خیلی براش دعامیکردم.

امروز دیدمش... حدود چندروزی بود که باز میخندید! خوشرو شده بود...مثل قبل شده بود

با خودم گفتم چقد قویه.. چه راحت و زود عبور کرد از این داستان...

بعد که تو رختکن تنها شدیم... گفتم ازش بمرسم! با تردید پرسیدم خانم دکتر؟ شما مشکلتون حل شد؟

لبخند زدو گفت اره

من گفتم واقعا؟؟؟؟ چنان با هیجان و ذوق گفتم که اونم به وجد اومد... گفت آره چوپیا حل شد

نتونستم خودمو کنرل کنم..محکم به آغوش کشیدمش و گریه کردم چندقطره

گفتم یادتونه چندهفته پیش گفتید معحزه هم حلش نمیکته!؟

انگار که چیزی یادش بیاد با خوشحالی گفت وای اره... یادته؟

بعد گفت مشکل تو چی؟

هیجانم خوابید... سرمو انداختم پایینو گفت نه...حتی بدتر شد.. بعد گفتم من خیلی از ته دلم براتون دعاکردم...خیلی..و واقعا خوشحالم الان...

.

اون روز که فهمیده بودم چه بلایی سرش اومده با خودم به حال خودم تاسف خورده بودم...

حالا میبینم بازم باید به حال خودم تاسف بخورم. با اینکه واقعا خوسحالم این معجزه براش اتفاق افتاده و امیدوار شدم کخ میشه تو موضوع به این سختی هم همه چیز دوباره برگرده

ولی ...

اون پزشکه...لابد جون خیلیارو نجات داده و اینم هدیه اون کاراشه... من ولی یه موجود بی خاصیتم که حتی نمیدونم چرا منتظرم خدا بهم لطف کنه

دیگه انگیزه ای هم برای باخاصیت شدن ندارم

خداروشکر که حالت خوب شد...همین

نشستم تو ایستگاه اتوبوس و پست مینویسم

دلم نمیخواد برم خونه

یا هیچ کجای دیگه ای

فقط دلم میخواست ...

هاه