X
تبلیغات
رایتل
شنبه 29 مهر 1396 @ 13:31

به مامان میگفتم من هیییییچ کار خوبی تو این دنیا نکردم

ولی یعنی هیییییچ لبخندی ام تو این 24سال رو لب کسی ننشوندم که حالا لایق برگشتن لبخندی روی لبام باشم که آرزوشو دارم؟

.

.

 لطفا نخونید ادامه مطلبو اگر حوصله ی تکرار ندارید...  

زندگی قطعا بالاپایینای خودشو داره... مجبوره آدم به ادامه دادن

به سپری کردن

وقتی به مشکلم نگاه میکنم. میبینم که چقدر کوچیک و بی اهمیت و حل شدنیه مقابل مشکلات اطرفیانی که میشناسم. مثل شوخیه!

برای همینه نمیتونم رهاش کنم...حیفم میاد.

مثلا نرگس به خاطر ام اس دیگه نمیتونه درست راه بره... بهم میگه آرزو چیه! من فقط دلم میخواد یبار دیگه بتونم راه برم! همین. هیچ آرزویی ندارم. اصلا سلامت باش...هیچی نداشته باش!!

بعد به خودم میگم اینجور مقایسه درسته؟؟

مثلا من حاضرم اون چیزهایی که سال پیش این موقع داشتم رو پس بگیرم و در عوض دیگه نتونم به خوبی الان راه برم؟

و جوابم قاطعانه بله هست!

پس نمیتونم بگم مشکلم کوچیکو بی اهمیته

فقط مدلشون متفاوته

مشکلی که بتونه اینجوری روزوشبتو یکی کنه. اینجوری زنذگیتو مختل کنه...اینجوری آرزوها و انگیزتو بگیره...

.

دوتا مشکل دارم الان... زمان و صبر!

هم باید صبرکنم!

هم زمان ندارم و یه اتفاق دیگه ای میتونه همه چیزمو بگیره، حتی همین امیدمو...

خدایا لطفا ;( رحم کن بهم... رحم کن لطفا...