X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 10 مهر 1396 @ 00:22

شروع واقعه از امشب است

شب غریبی بود..

بعد از دوروز به خانه مان برگشتم و سرجای خودم هست

من محرمها خانه نمیمانم

طبق عادتی قدیمی به منزل عزیزجون میرویم و آنجا میخوابیم

چون در محله ای هستند که ترافیک دسته های عزاداری بالاست.

امشب هیچ گریه نکردم.. شاید چون تا عصر خودمو کشتم با اشک ریزش!!

ولی یادمه پارسال چقدر پشت دسته های شام غریبان اشک ریخته بودم! امسال هیچ...


+خدا افتاده رو دور بازی! و شیطنت کردن:|

با نشونه های عجیب غریب... من زبونشو بلدنیستم... فقط خستمه...بدجوری خستمه.

+با عمه تماس گرفتم و گویا در حال دعابود، تا دهن بازکنم گفت انشاالله سال بعد با همسر شیرینت! بری مراسم.

نمیدونم بوی ترشیدنم داره بلند میشه یا چی که چنین دعایی کرد. و از اون مهمتر نمیدونم چرا شیرین!  اما روم هم نشد چراییشو بپرسم ازش... 

+خستگی شیرین