X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 29 شهریور 1396 @ 02:13

فصلی که گذشته است...

بر میگردد؟!


+شرمندم مقابل تمام دعاهایی که برام میکنی، دوست نادیده. پیامهات تو این روزها خیلی امیدبخش و صمیمانه هستن...

میدونی چه حالی دارم؟

حال یونسی که به شکم نهنگ گرفتار شد...

پس از بخششهای بسیار.

خدا بلایی سر من نیاورد... هرچه کردم، خود با خویش کردم.

از آنهایی بودم که قفل بر دلهایشان و پرده به چشمانشان افتاده بود تا نبینند و نفهمند داشته هارا... سالها برای هدایتم جنگیدند و من زمانی حقیقت را یافتم که دیگر از بهشت رانده شده بودم...

حال آدمی را دارم که مجبور به زندگیست. محکوم به زندگی تا مرگ. تا باری دیگر بهشتش را ....خدایش را... در آغوش بکشدََ. 

ولی خدایی که تو میشناسیو آنی که من میشناسم... در اوج فلاکت و نا امیدی چشم آدمی را به رحمتش روشن می کند... التماسم همان رحمتست.

همان گوشه ی چشمی که نمیدانم از کدام راه باید گدایی اش کنم. همان فرصت دوباره ای که ...

خودم هم میدانم باید برخیزمو جانم را از غم بتکانمو امید وار باشم

ولی زانوانم سخت سست شده اند... متعجم که چرا این اندوه مرا به بستر تب نفرستاد و جانم را نستاند... یا قرار است ازین بدتر شود

یا قرار است لطفش از ناکجا دست بر شانه ام نهد و مرا تا ابد بنده ی لبخندی کند که در اوج ناامیدی بهم هدیه خواهد داد

با اولی از پا میوفتم و با دومی جان میگیرم

معلق بین حالتی شبیه مرگ و زندگی...