X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 20 شهریور 1396 @ 19:32

 

 

هر روز یه خبر بدتر:)

کاملا حس میکنم توی قفسه سینم سمت چپش چیزی داره میسوزه. گداخته میشه.

نمیدونم چرا هنوز رو پام...

یا زندم

تا همینجاهاشم هیچوقت باورنمیکردم... وقتی تک تک اتفاقاتی که افتادو مرور میکنم میبینم هرکدومشون برام یه آمپول هوان. یه آمپول بنزین. یه آمپول زهر مار.

خدایا! واقعا چه گناه بزرگی کرده بودم که اینجوری شکنجه بشم...

چرا حتی یه نخ از امید بهم نشون داده نمیشه
روز به روز سیاهتر
هرچقدر خودم سعی میکنم به خودم امید بدم انگار چیزی جلومو میگیره..میگه نرو! بن بسته
دارم دق میکنم
نظرات (1)
mahbubeh
دوشنبه 20 شهریور 1396 ساعت 20:04
درون ما ز تو یک دم نمیشود خالی
کنون که شهر گرفتی روا مدار خراب
سعدی...
امتیاز: 1 0
پاسخ:
محبوبه جانم...

توام اینجایی
هاه
یادم رفته بود ببندم نظراتو..
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.