X
تبلیغات
رایتل
جمعه 22 بهمن 1395 @ 21:37

بازهم نی میزنم... ولی مرموز

عزیزانم رمزی که براتون فرستادم همه با حروف کوچکه

کپتال نداره!

من به تمام آدرسهایی که برام تو کامنتها گذاشتید رمز ارسال کردم، اگر پیامی براتون نیومده عامدانه نیست:) اگر اطلاع بدید دوباره ارسال میکنمممم

 

ادامه مطلب ...
دوشنبه 3 مهر 1396 @ 21:49

هربار این صفحه رو باز میکنم

و میبندم

چی بنویسم آخه:)

که کی قراره دست بذارم سر زانوم و بلند شم؟

که تا کجا میخوام اینجوری ادامه بدم؟

کافی بود یه بارقه کوچیک بهم نشون داده میشد

تا شعله وربشم

تو خواب و رویا حتی

تو نشانه های کائنات

ولی کو؟! انگار هیچی نیست

جز بچه گربه های مرده ای که تو کوچمون میبینم اول صبح

یا خوابای پریشون و پر از حرف پایان...

جز کلی نشونه و حرف که نشونه و حرفای جالبی نیسنن

شبیه این نیستن که راه نجات باشن یا امیدحیات


یکشنبه 2 مهر 1396 @ 07:50

گل یخ توی دلم جوونه کرده..

دیشب امید بزرگی ازم نا امید شد

شاید تنها امیدی که داشتم...

از این به بعد روحم بیماری لاعلاجی داره که متاسفانه کشنده نیست

ذره ذره آبم میکنه و بعد شاید روزی که دیگه خیلی دیرشده باشه شفابگیرم

یا نگیرم.

ولی انگار به خاطر عزیزانم مجبورم زندگی کنم...

شنبه 1 مهر 1396 @ 00:18

سیاعید

سالها در چنین دقایقی شادمانه پست مینوشتم

و به یمن آمدن پاییز عزیزم می ایستادم

برای دوستان و اساتیدم پیام تبریک پاییز میفرستادم!

انگار که عید برای من از پاییز شروع میشد

حالا اما کمر رویاهایم بدجوری شکسته است

فقط نشسته و غمگین برای پاییز زمزمه میکنم..


http://2ustiha.ir/files/Musics/Paeez_Amad_-_Kor_Group_(Doostiha.IR).mp3


+امروز مجبور شدم برای مادر بگویم داستان از چه قرار است... کمی سبک شد دردم...ولی قطعا دل او مثل من آشوب را تجربه کرد... از چشمهایش میخواندم بهت و ناباوری را.. از سوالهای انکار کننده اش ... از امیدش که با حرفهایم نا امید شد.

+قطعا باید این پاییز با محرم شروع میشد!

جمعه 31 شهریور 1396 @ 14:57

آب ماهِ قبیله رو برده

دیشب رفتیم رصد ماه اول محرم

با گروه نجوم

خانوادگی

خارج از شهر

ماه که پیدانشد ولی خوب بود...

همه جا تاریکی مطلق

حتی نور موبایلهارو با احتیاط روشن میکردن

فقط اسمون بود که کمی نور تو فضا پخش میکرد

وسط دریاچه ای بودیم که آبشو تخلیه کرده بودن

رو زمین دراز میکشیدم و از تماشای اونهمه ستاره حیرت میکردم

کمپا و تلسکوپها پراکنده بودن

گروه گروه دور هم جمع میشدن و صورت فلکیا و اجرام دیگه رو رصد میکردن

حال خوبی بود

هم دیگه رو نمیدیدم

فقط شمایی از آدما بود و صداهاشون

سکوت جنگل و آسمونی که میدرخشید با ستاره ها

حال من ...

نمیدونم

خوب بود.. نبود...

دوماه گذشته...خاک مرده هم بعد چهل روز سرد میشه. ولی من هنوزشم اروم نگرفتم..

یه عده سعی دارن بهم بگن ارزششو نداره

یه عده سعی دارن بگن کلا راهو اشتباع رفتم از اول

یه عده هم میگت دعاکن حل میشه، خودتم یکاری بکن

تنها چیزی که تو این دوماه عوض نشد

دوستام و همکارام بودن

بی خستگی حواسشون بهم هست،،، بی اینکه ناامید بشن تلاش میکنن کمکم کنن. حتی بغصیشون منتظرن اون معجزه ای که میخوامو اتفاف بیوبته و خبرشون کنم!

بین همه اینا...

فقط خداست که دست زیرچونه کذاشته و تماشا میکنه

براش عادیه...

حتی نگاهم نمیکنه شاید:)) لابد فیلممو داده جلو! که این قسمتاشو نبینه:)

 اون زده جلو! ولی من باید به همین کندی با این روزا دستوپنجه نرم کنم...

زمان زمان صبر...

زمانوصبر منو به اینجا کشوند!

صبر بیجا... انتظارکشیدن بیجا... 

برای همین میترسم بازم از صبرکردن....



چهارشنبه 29 شهریور 1396 @ 02:13

فصلی که گذشته است...

بر میگردد؟!


+شرمندم مقابل تمام دعاهایی که برام میکنی، دوست نادیده. پیامهات تو این روزها خیلی امیدبخش و صمیمانه هستن...

میدونی چه حالی دارم؟

حال یونسی که به شکم نهنگ گرفتار شد...

پس از بخششهای بسیار.

خدا بلایی سر من نیاورد... هرچه کردم، خود با خویش کردم.

از آنهایی بودم که قفل بر دلهایشان و پرده به چشمانشان افتاده بود تا نبینند و نفهمند داشته هارا... سالها برای هدایتم جنگیدند و من زمانی حقیقت را یافتم که دیگر از بهشت رانده شده بودم...

حال آدمی را دارم که مجبور به زندگیست. محکوم به زندگی تا مرگ. تا باری دیگر بهشتش را ....خدایش را... در آغوش بکشدََ. 

ولی خدایی که تو میشناسیو آنی که من میشناسم... در اوج فلاکت و نا امیدی چشم آدمی را به رحمتش روشن می کند... التماسم همان رحمتست.

همان گوشه ی چشمی که نمیدانم از کدام راه باید گدایی اش کنم. همان فرصت دوباره ای که ...

خودم هم میدانم باید برخیزمو جانم را از غم بتکانمو امید وار باشم

ولی زانوانم سخت سست شده اند... متعجم که چرا این اندوه مرا به بستر تب نفرستاد و جانم را نستاند... یا قرار است ازین بدتر شود

یا قرار است لطفش از ناکجا دست بر شانه ام نهد و مرا تا ابد بنده ی لبخندی کند که در اوج ناامیدی بهم هدیه خواهد داد

با اولی از پا میوفتم و با دومی جان میگیرم

معلق بین حالتی شبیه مرگ و زندگی...

سه‌شنبه 28 شهریور 1396 @ 00:14

نمیخوای خوب بشی؟!

وقتی بچه هارو میارن

با جیغ و داد و زاری از مادراشون جدا میشن

هزارجور التماس میکنن

خودشونو به درودیوار میزنن

جیغ میکشن

با تمام وجود گریه میکنن و قسممون میدن

گاهی خودشونو میزنن یا حتی مارو...

و این ماییم که با توضیح و ناز دادن و آروم کردنو عروسک و اسباب بازیو مدادرنگی سعی میکنیم ترسشونو کمتر کنیم

ولی وقتی نمیشن! یه آقای مجیدی هست... خدمات بخشه

اونو صداش میزنیم تا بچه هارو به زور بغل کنه و دستوپا بسته ببره توی اتاق!

آقای محیدی دیگه مرحله آخره!

بعضی بچه ها انقدر تخسن که گاهی از دست اونم در میرن... 

ولی بازم آخرش یجوری میبریمشون داخل...

یعنی چه بخوان چه نخوان

چه التماس کنن چه با پای خودشون بیان

چه اشک بریزن چه راضی باشن!

برده میشن

چون به خیال ما، داریم درمانشون میکنیم و به نفعشونه...

این روزا با دیذن این صحنه ها بیشتر از گذشته تحت تاثیر قرارمیگیرم و رسما بغض میکنمو اشک میریزم

یه گوشه می ایستمو خودمو تو کالبد هرکدوم از اون طفل نعصوما  میبینم

همونجور در حال گریه

همونجور در حال التماس

همونجور در حال دست و پا زدن...


+ترسم از اینه که بخوان آقای مجیدی رو برام صدا بزنن.ََ



دوشنبه 27 شهریور 1396 @ 16:22

درمان

ده

گی


و هیچ

هیچ نشانه ای

هیچ نجاتی

هیچ کلامی

هیچ مطلق

مثل عدم

شبیه نیستی

نه

نه میخواهم به خویش برگردم

نه آدم جدیدی بسازم

میخواهم در یکی از همین شبها جسمی که سالها به دوشش کشیدم پس بدهم و بروم

با اولین شهابی که از قطب می آید

با اولین دسته ی پرندگان مهاجر

با اولین نهنگی که ناکجاترین ساحل را برای خودکشی انتخاب کرده است

تمام شده ام

به سختی تمام شده ام ...کورسوی امید نمیبینم

دلگرم هیچ پیشامدی تیستم

دنیای عجیبم تلخترین شکل نابودی را تجربه کرد. فروریختنی ناباورانه.

گاهی در رویایم چشمانم را میبندمو آنچه دلخواستنییت می پردازم...

غرق میشوم و ساعتها بعد 

سالها بعد چشم میگشایم

و هنوز اینجایم 

با یک مشت استخوان که پوسیده و جمجمعه ای که لبخند میزند

یکشنبه 26 شهریور 1396 @ 23:35

امروز چندساعتی به نا امیدی محض رسیدم

ترسناکتر از هر خوفی بود که تاحال تجربه کردم.

.

وقتی آمار وبلاگمو میبینم

همین هشت تا ده نفری که تقریبا هرروز اینجارو چک میکنن...متعجم میکنه

برای چی؟

اوناهم منتظرن؟

هم؟

یعنی مثل من؟

من منتظرم؟؟!

منتظر چی؟

که زمان برگرده عقب؟

که معجزه بشه؟

که چی بشه؟

که بپذیرم

که از انواع فازهای مصیبت زدگی تک به تک بیام بیرونو کم کم احیا بشمو بشم همون آدم خل و چلی که یه سری روزانه ی بی خاصیت اینجا می نوشت؟ و مدام میدویید اینور اونور؟

مثلا خیلی شخص جالب توجهی بود که بخوام بهش برگردم؟

یا دچار دگردیسی و تحول بشم و پس از گذر از سیر ملوکانه سلوک راه جدیدی در افق سعادتمندی خودم و اطرافیانم بازکنم؟

یا آخرش همین روالو ادامه بدمو کارم به افسردگی و قرص و انواع امراض بکشه و یه شب اینجارو وقتی دیگه بازدید کننده ای نمونده براش حذف یا فراموش کنم؟


+به حس بین امیدواری و ناامیدی محض میگن تزلزل!؟

اسم جدید میذارم براش:

ناامیداری!

بدجور دچارشم.


شنبه 25 شهریور 1396 @ 21:55

به چشات بگو بخندن

استاد گفت حالا که موندنی شدی، چی بهمون شیرینی میدی؟

با بی حوصلگی میگم هرچی شما بخواید استاد، بگید، تقدیم می کنم.

کمی مکث میکنه و میگه نه! ما چی برات بخریم که خوشحال بشی؟؟ که بخندی...

لبخند دندون نما میزنمو میگم دارم میخندم دیگه.

میگه نه!

فقط لبات نه... 

چشات بخندن!

مثل قبل.


+وقتی کساییو دوروبرت داری که به خنده ی تو چشماتم اهمیت میدن...

+میگه نه به من.نه به هیچکس ربط نداره جرا خواستی بری و چرا حالا منصرف شدی. فقط یادت باشه هرگز تو زندگیت از اعمالت پشیمون نباش. به خودت بگو اون بهترین کاری بود که در اون زمان میشد بکنم.

+میگه نذر کرده بودم برای حل شدن مشکلت و موندنت. پس باید نذرمو بدممم. میگم نه. نده...

مشکلم حل نشده... فقط تصمیم گرفتم بمونم . تا اوضاع پیچیده تر نشه. میگه باشه پس دیرتر میدم!

تو دلم به امیدی که داره قبطه میخورم...

+حالم؟

تو خونه خویشتن داریم بیشتر شده. محل کار هم so so !

ولی ویرانم... ویرانه ای که دعاها و دوستانم نذاشتن به متروکه تبدیل بشه..


جمعه 24 شهریور 1396 @ 23:33

آنهایی که با چشمهای بسته امیدوارند

آدمی وقتی در تمنای موهبتیست، هر چیزی را نشانه ای می یابد 

عده ای بس به دنیای نشانه ها معنقدند

می گویند اصلا زبان کائنات است، زبان خدا...

نمیفهمممشان

فقط گیج تر میشوم

زبان منطق بران و کشنده است، وقتی دشنه های منطقشان را آخته میکنند برای نجات دادنم از این ورطه

بی پناه تر از کودکی که مادرش را گم کرده فقط داد میزنم مادرم را می خواهم!!!! امکان ندارد او مرا گم کرده باشد

چندروزیست دیگر از کسی بدم نمی آید

دیگر بویی برایم آزرنده نیست و هوایی حالم را بدنمیکند

دیگر حس بدی به هیچ چیزی ندارم

مثلا روی گیاهی که تازه توی گلدان جدید گذاشته بودم کرم سبز کوچکی دیدم. برش نداشتم

فردا هم چک کردم و سه برابر شده بود

باز هم ولش کردم

دوروز بعد آمدم توی حیاط و تمام برگهای گیاهم، همه شان خورده شده بودند و خبری از کرم هم نبود... جز فضله هایش دوروبر گلدان هیچ چیز دیگری نبود.

به گیاهی که فقط شاخه هایش مانده بود لبخند زدم و گفتم آن کرم لابد خزیده است جایی و دارد پیله ای میتند... 

اگر پیشتر ها بود کرم را میکشتم.

چیزی درونم سخت مبارزه میکند. نیروی عظیم امیدواری که نمیتوانم جلویش را بگیرم.

نه گریه هایم تمام شده نه بی قراری ام... اما خویشتن داری ام را زیاد کردم تا دست کم اطرافیانم ناراحت نباشند از ناراحتی ام.

اما اینجا... جای تظاهر نیست!

اینجا با تمام وجودم به رویا ایمان دارم. اینجا مجازیست که هر لحظه می تواند دری از بهشت را به روی روزهای جهنمی ام بگشاید و ندایی بخواندم به بخشیده شدن

به مورد لطف قرار گرفتن

به دوباره جان دماندن در روح تبدارم

دعاهایی که برایم از دستهایی ناشناخته به آسمان روان می شوند، می توانند آب حیاتی باشند برای این گیاه بی برگ مانده...

جمعه 24 شهریور 1396 @ 10:43

که هر شب برای چه

 و هرصبح برای چه

هر نفسی که برای چه

از این قلب تپنده میترسم. از جریان  زندگی توی رگهایم کجاست هوای مسمومی که به یکباره ششها را مملو کند

یک مه غلیظ آبی رنگ 

 از دودکش کلیسایی دوردست

نمی آید

نیست

می دانم

 


پنج‌شنبه 23 شهریور 1396 @ 21:57

the willow tree

نفیسه میگه چیه؟ عاشق شده ینی؟؟ یا شکست عشقی خورده؟

سحر میخنده میگه نه بابا من خودم ده بار عاشق شدم بیست بار شکست عشقی خوردم! اینجوری نمیشه که آدم!!!

این مجنون شده!

.

یه لبخند کوچیک زدم گوشه لبی و رفتم بیرون

یه آن فکرم رفت سمت فیلم بیدمجنون...

عین رنگ خدا، دوست دارم بیدمجنونو...

هردوشون تقریبا مضمون مشابهی دارن..

بارها دیدمشون



یوسف: از وقتی تصمیم گرفتم دیگه نبینم،

خیلی چیزا دیدم...

بیدمجنون_مجیدمجیدی_2005


+خیلی سخته تصمیم بگیری که دیگه نبینی...

خیلی...

گاهی اونقدر سخته که مجبورن مجبورت کنن... با گرفتن چیزایی که داری و داشتنشونو نمیبینی

+گاو پیشونی سفید شدم... حتی دلم نمیخواد جلوشو بگیرم...ولی میگم آخرش که چی...نمیخوام به جایی برسم که چیزاییرو از دست بدم که دیگه جایگزینی ندارن...حالو داشته های حالامو با آینده ای که از بین رفت خراب کنم...

دارم تو دشتی راه میرم که انتهاش کویر سنگلاخیه... ولی باید برم.. دیگه چه فرقی میکنه:)

هرچند برای ناامیدی خیلی زوده

ولی این حال منم، حال ادم امیدوار نیست...

شاید برای همینه که داره بدتر میشه

پنج‌شنبه 23 شهریور 1396 @ 16:43

بازم منو بکش... تا زندگی کنم

میگه اصلا مگه تو مسلمون نیستی؟

میگم چرا!

میگه مسلمون ینی تسلیم! تسلیم اراده خدا!

اگه خواستش باشه که زمینوزمان بهم دوختست برای شدنش

اگه هم خواستش نباشه زمینوزمانو بهم بریزی، بازم نمیشه

هست یا نه؟

میگم آره

میگه پس دیگه این اداها چیه؟!

راضی باش به ارادش

همین و تمام

نخواد نمییییییشه! حالا هرچقدرم که زاری و بی قراری کنیو زندگیو زهرمار به کام خودتوخانوادتو اطرافیانت

چقدر میتونی خودخواه باشی؟؟!

حرفاشو قبول دارم ولی تو دلم میگم پس دعا چی...

چهارشنبه 22 شهریور 1396 @ 20:42

انقدر همه چیز داره بی رحمانه سریع اتفاق میوفته که هر لحظه فکر میکنم با قدم بعدی، با خبر بعدی، سکته کنم.

شاید باید خیلی صبرکرد

شایدم باید با تمام قوا جلوشو گرفت

میدونم اگر خودم مداخله کنم... خیلی چیزا از هم میپاشه..فجیع تر میشه!

اگرم مداخله نکنم انگار باید بشینم به تماشای اتفاقاتی که هرکدومشون یه بخش از وجودمو تا ابد میدره و با خودش میبره....

ولی بین این دوتا راه

یه راه دیگه هم هست

که بشینمو با اطمینان منتظر باشم خدا بهم نظر کنه... به چیزی که دلم میخواد برسونتم

آخ که چقدرررر تصورشم قشنکه

یه غیرممکنو ممکن کنه برات

قبلا هم کرده بود...

یبار دیگه هم اینکارو کرده بود

هرچندحالا خیلی غیرممکنتر از همیشه بنظر میرسه..

هرچند حالا فکرمیکنم پاهاشو کرده تو یه کفش و تظل من تشاء شو تو گوشم میخونه... که اگر کل عالمم برات دعاکنن... نمیدمش بهت! چون "من" نمیخوام!

کاش اینجوری نباشه... 

.

+بابا عمل شد. خداروشکر الانم خوبه. اومد لپمو بوسید الان بعدشم زیر گردنمو..بعدشم بغلم کرد..همینجوری که چمباتمه زدم گوشه مبل و دستم زیرچونمه و دارم تایم میکنم. قبلشم مامان چادربه سر و آماده نماز بود که اومد بغلم کردو بوسید...

نمیدونم لحظه به لحطه از شرمندگی شکرخدا بگم یا از دلشکستگی ذکر یا مجیب دعوات...

به هررررکسی بگم دردمو و شرایطمو میگه خیلی احمقی که داری انقدر به خودت غصه و اذیت میدی. به درک! از اول شروع کن

ولی اونیکه دقیقا جای من باشه.. جای خود خودم.. به لحظه لحظه غصه و اشکم حق میده..به ذره ذره اش

دوشنبه 20 شهریور 1396 @ 23:51

کمی از دنیای این روزای ما (به جز من!)

دوشنبه 20 شهریور 1396 @ 21:48

کاش آخر این سوز بهاری باشد...

یا طبیب من لا طبیب له


+عاجزانه میخوام

برای غیرممکنی که دلخواسته ی منه.. 

میشه دعا کنید؟

همیشه دعام برای دوستام این بود که"الهی خیرتون تو دلخواسته هاتون باشه"...

 یعنی چیزی که به دلتون افتاده برای خواستن، دقیقا همون خیری باشه که قراره برسه بهتون.

انقدر لاجون میشم بعضی وقتا که بگم حتی عاقبتش مهم نیست! همه سختیاشو میخرم، ولی میخوامش... میگم ..ولی با چنان ترسی اینو  تو مغز استخونم میگم که صداش بلند نشه...

حس میکنم خدا دوره ازم، داره بابت کاری تنبیهم میکنه. برای همین خواستنِ خودم به تنهایی کافی نیست.

اگر شد بین دعاهاتون...

 یاد منم بیوفتید.. یاد این چوپیایی که روز به روز بیشتر داره روحش از دست میره...

چیزی که همیشه برای بقیه خواستمو بخواید برام

که اونیکه تمنای دل و روح و جانمه برسه بهم... به خیر هم برسه... به وقت هم برسه... دیر نشه و ...

خصوصی و عمومی مدام باخبرم کردید از محبتاتون

دعاهایی که خواسته و ناخواسته کادوپیچ میکردینو برای دلم میفرستادین...شناس و ناشناس

حالا اینبار عاجزتراز همیشه التماس دعادارم... چون خیلی دور و غریبه اون چیزی که میتونه دوباره زندم کنه... :( و داره با سرعت سرسام آوری دورترم میشه... نفسم تو سینه حبسه

قلبم با تردید میزنه.

هرلحظه بدترمیشه این حال.. با یه خبر جدید.. یه آگاهی جدید.. و اگر بدونیدم چقدرررر تنهام موقع هر کدوم ازین شوکهای 360ژول... دیوانه وار اسمای خدارو میگم که فقط قلبم آروم بگیره از دیوانه وار کوبیدنو سوختنش.

 اگر سکته بود آخر این درد که غم نداشتم! به جون میخریدمش تا تموم بشه.

 ولی فقط طغیانه...دردناکه...


دوشنبه 20 شهریور 1396 @ 19:32

یکشنبه 19 شهریور 1396 @ 17:52

.

حرفای تکراری

حرفای تکراری

موندم چرا برام تکراری نمیشه... میترسم این چهل روز مداوم عذاب، نشسته باشه به جونم! دیگه نشه درش بیارم. با هیچ رخت رنگی ای.

میترسم؟

چرا بترسم

اونیکه میترسیدم به سرم اومدو رفت!

یکشنبه 19 شهریور 1396 @ 08:23

گیجی

رفتم سرکار، متوجه شدم مرخصی بودم امروز! برگشتم از سرکار.

باید برم یه شهر دیگه برای کارای انتقالیم. مادر هم خواست که بیاد. #مادر_دختری

اگر فقط تا فردا زنده بودم انقدر غمگین نمیشدم به خاطر چیزی که باختم

ولی چون فکرمیکنم قراره سالهای طولانی زندگی کنم، غمگینم. و در حال کشته شدن از این غم!

آه اگر حاجتم بدهی... به وقت دلخوشی ام

یکشنبه 19 شهریور 1396 @ 01:44

چقدر پرگویی میکنم...

هنوز نشکستم؟!


همه آرام گرفتند و 

شب از نیمه گذشت

وان چه در خواب نشد 

چشم من و پروین است

سعدی


شنبه 18 شهریور 1396 @ 21:47

عید!

گیسو رفت باشگاه تماشای مسابقه دوستاش

آهوهم رفت تئاتر

برای خودم نشسته بودم که بابا گفتن بیا بریم شیرینی بخریم!!!

انگار من خنگمو نشنیدم پچپچشونو با مامان تو اشپزخونه که لابد گفته ببرش بیرون صحبت کنین:|

درنتیجه دیدم چاره نیست. آماده شدم و رفتیم. سوییچو دادن دستمو گفتن تو برون.

اول رفتیم دوکیلو شیرینی خریدیم بردیم برای مادرجون و  همسایه هاش که تو کوچه صندلی گذاشنه بودن و صحبت میکردن. بعدم راه افتادیم بریم اونسر شهر، به شیرینی فروشی محبوب من. ولی به خاطر ترافیک شدید منصرف کردم بابارو... یه جای دیگه خریدیمو برگشتیم.

تو راه کلی باهام صحبت کردن... از مشکلات جدید کاری گفتمو ادامه تحصیلم. هزارتا راه پیش پام گذاشت که خودمم میدونستمشون! گفتن اخه کجاست اون دختر شاد و خندون ما! مادرت داره داعون میشه. ماذرتم داغون شه من داغون میشم!(رسما داعون شدن من هیچی دیگه:/) خونه رو ماتم برداشته! یکاری بکن برای خودت و فلان..

.

اون داستان اگر فرو نمیریخت، من الان داشتم از بهترین روزهای زندگیمو میگذروندمو با ذوق و شوق براتون مینوشتم رازایی که از اول نوشتن این وبلاگ... از اول ساختن چوپیا و دشتش... تو دلم نگه داشته بودم

باورم نمیشه باید به گور ببرمشون:)

آه بلند..

پلن B هم در کار نیست! انقدر امید داشتم به اون داستان که براش راه فرار ننوشته بودم...میگن اوکی! الان بنویس

منم میگم اوکی مینویسم.ولی چه نوشتنی

قصری که با مرواریدو مرمر بودو حالا باید به یه کلبه از سنگوچوب بسازم که فقط بگذره! برای همینه که انگیزه نیست. امید نیست... هیچی دیگه نیست.برای خودم دیگه چیزی نیست. 

حتی دارم به این فکرمیکنم ازدواج کنم! حداقل خیال پدرمادرم راحت میشه به زندگیشون میرسن با اون دوتای دیگه که الهی خوشبختیشونو ببینم..ِ. 

+حتی میترسم برم پستای عید غدیر پارسالو بخونم... وای کجا تصور این روزارو داشتم..حتی شبیه این روزا...

شنبه 18 شهریور 1396 @ 18:15

احساس میکنم حبابی از غصه دورمه و توش کاری جز اندوهگین بودن و بی قراری ندارم

ولی دنیای اطراف حباب دیوانه وار در حال پیش رفتنه

با هزارویک اتفاق

حالم خوب نیست، بدتر از ساعت قبل، روز قبل، هفته قبل. انگار زمان در اون لحظه ای که فهمیدم چه اتفاقی افتاده، ایستاده و حرکت نمیکنه. سرد نمیشم. زخمم مدام عمیقتر و بازتر میشه... خیلی میترسم. واقعا دارم از ترس میلرزم.  خداوندا من نمیخوام تموم بشه.. نمیخوام اینجوری تموم بشم. کاری برام بکن...وگرنه کابوسهای وحشتناکتری در انتظارمه که روحمو ازین ویرانتر کنه ... نخواه برام چنین...نخواه

رواست گر من از این غصه خون بگریم، خون

سزاست گر من از این غصه، زار گریم، زار

شیخ بهایی

+مهربانی که "برای چوپیا" مینویسی، راهی برای ارتباط بذار. کارتون دارم!

شنبه 18 شهریور 1396 @ 13:16

حسرت آدم

بعد از دوروز هوای بارونی و قشنگ، امروز دوباره نور خورشید بیدارم کرد...

خواب تلخی دیده بودم.. از فاجعه ای که سرم اومده..خیلی تلخ..غمگین بودمو آفتابی بودن آسمون غمگینترم کرد..

رفتم نشستم تو حیاط خلوت

میز هنوز خیس بود. زمینم هنوز خیس...نسیم خنک بازم می وزید... یهو سرم برگردونده شد اون سمت دیوار که خورشید میتابید، یه قاصدک گرد و کوچولو تو نور قل میخورد پای دیوار

یاد پنج سال پیش افتادم

تو راه خونه کاکتوسی خریده بودم که یه گل صورتی داشت... تو دستم گرفته بودمش که یه قاصدک خیلی بزرگ سرخورد زیر پام

اونم تا خونه با خودم آوردم... کلی ازش عکس گرفتم و با آرزویی که در گوشش گفتم فوتش کردم از پنجره بیرون...

اون کاکتوس هنوز هست.. ولی تو این پنج سال دیگه هیچوقت گل نداد...

بلند شدم قاصدکو برداشتم..

ِتو گوشش همون آرزوی پنج سال پیشو گفتم... با حسرت فوتش کردم سمت آسمون...

اینبار خیلی بیشتر از پنج سال قبل اون آرزو رو را خواستم

چیزی که تو تمام این سالها داشتمشو فراموش کرده بودم ...

شاید همون نعمتی بود که با ناشکری ازم گرفته شد. پشیمانی... دریغ از پشیمانی و افسوس

جمعه 17 شهریور 1396 @ 17:20

last seen a long time ago

بارون

بارون

بارون

چه پاییزی ...

پوف

کی فکرشو میکرد؟؟:))))


پنج‌شنبه 16 شهریور 1396 @ 18:09

فصل دوم

یک سیال باورناپذیر و تیره میان ششهایم جاریست

حجم بی قراری از تمام کابوسهای دیده و ندیده...

 پشت پلکهایم

دوییدن و دوییدن،بی مسیر و مقصد، بی تصور سراب حتی 

توی پاهایم

خوشیهای رنگ پریده و تب دار...

 گوشه ی مغز کوچکم جان میکنند

مغز کوچکم

مغز به غایت کوچکم

صورتی که نه غم را نه شادی را دیگر بازتاب نمیدهد

یک ماسک بدون حس

دیگر همه تلاششان را کرده اند. کم کم ناپدید می شوند. باید بشوند. 

مثل روحم که همین کار را کرده.. اول مغز کوچک و آرزوهایم را رهاکرد..بعد قلب و تمام امیدهایم را... 

کاش میشد

گرم و زنده

بر شنهای همین تابستان

زندگی را بدرود بگویم

دردی که مزمن بشود، آدم را از آه و ناله می اندازد، دیگر گوشه ی تنت قایم میشوی و میپذیری که خوب شدنی نیست.

پنج‌شنبه 16 شهریور 1396 @ 13:35

عید قربان بود که با زاری ازش عیدی خواستم..

نداد

بدترش کرد..

یا بدتر شد!

حالاهم غدیره

دیگه امیدی ندارم که ازش عیدی بگیرم

برای هیچوقت...

نا امید شدن دردناکترین اتفاق تو زندگی آدمه

با اینکه دارم دردشو میکشم ولی نمیدونم چرا بازم ازت میخوام..

شاید چون فکرمیکنم هرکاری از دستت برمیاد. خصوصا وقتی دیگه کاری از دست کسی ساخته نیست.

پنج‌شنبه 16 شهریور 1396 @ 01:35

دار مکافات

گاهی اوقات کائنات برعکس عمل میکنن

تا یه ذره بفهمن بهترشدی، سنگین تر میزننت زمین

دست و پاهام سِر شدن

انگار طناب دور گردنمو نه با لگد زدن صندلی

که با بالابردن جرثقیل میکشن

مثل تدریجی جون کندن

یکشنبه 12 شهریور 1396 @ 18:15

میگه منتظر معجزه نباش!

میگه من بارها تو عمرم معجزه خواستم و نشد

دردناکه


یکشنبه 12 شهریور 1396 @ 11:09

داره بارون میاد...

پاییزمون

...


  1    2    3    4    5    ...    13  >>