X
تبلیغات
رایتل
جمعه 22 بهمن 1395 @ 21:37

بازهم نی میزنم... ولی مرموز

عزیزانم رمزی که براتون فرستادم همه با حروف کوچکه

کپتال نداره!

من به تمام آدرسهایی که برام تو کامنتها گذاشتید رمز ارسال کردم، اگر پیامی براتون نیومده عامدانه نیست:) اگر اطلاع بدید دوباره ارسال میکنمممم

 

ادامه مطلب ...
یکشنبه 28 آبان 1396 @ 03:15

نهنگ آبی

وقتی اومدم تو اتاق بقیه که کمکشون کنم

وقتی رو تخت دیدمش

وقتی متوجه شدم مریض شده و باید سرمشو من وصل کنم

و سرم بهش وصل کردن یعنی گرفتن دستش! حتی به بهانه اینکه یادش بدی چطوری دستشو مشت کنه

چون قطعا بلد نیست!

وقتی دستشو برای چندثانیه محکم تو دستم فشار دادم و مطمئنم نفهمید که دارم چه کیفی میکنم.َ..

وقت تمام این اتفاقات... به بازی ای که افتادم توش فکرمیکردم

و نیشخند و نیشخندو ....

احمقانه است... 


یکشنبه 28 آبان 1396 @ 03:05

که بعد از طوفان

میخواستم هرشب بنویسم از اتفاقات اینجا

لابد اگر قبلنا بود لحظه لحظه پست عکس دار میذاشتمو با ذوق و هیجان تعریف میکردم که چه خبره

ولی خب حسش نیست!

الان در حال حاضر وسط نماز خونه دانشگاهی خوابیدم که گوشه های سقفش ریخته! با کاپشن و پتو

تنهام

دور از خونه و شهر و خانواده و دوستام و همکارام

ولی هیچ فرقی برام نداره انگار

نه دلتنگی نه غصه

گاهی فکرمیکنم میشد زندگیمو ول کنم بمونم همینجا پیششون

بعدم تو یکی از روستاهای دورافتادش که تو دل کوهه برای همیشه گم بشم

یه چوپان واقعی که به جای نی هارمونیکا میزنه و به جای گوسفند، یه سگ داره فقط...

.

حس عجیبیه! مردای 35-36ساله گروه با واژه هایی چون عموجون!!! دخترم!!!!! بابا!!!! خطابم میکنن:|

اونایی که اینجا دیدنم میدونن نه بیبی فیسم! نه بیبی سایز!!!! رفتارمم بچه گانه نبست واقعا... لحن صحبتمم همینطور

ولی نمیدونم چه حکمتیه آقایون این سنوسالی حس بچه دارن بهم

یجورایی که گاهی فکر میکنم الان بخواد رد بشه لپمم میکشه!! 

.

بخوابم ..تا فردا


ناخدایی شده ام خسته که بعد از طوفان

تا دم مـرگ دعا خوانده و پارو زده است...


عبدالمهدى نورى


پنج‌شنبه 25 آبان 1396 @ 08:10

روز اول

دیشب به دلیل دیروقت رسیدن و صعب العبوری و ناامنی جاده منتهی به ثلاث باباجانی، در کرمانشاه مستقر شدیم

و حالا راهی منطقه!!! هستیم

فعلا که همه چی مثل اردوی تفریحیه

من در این ناحیه که تقریبا ضلع شمالی کرمانشاه هست خرابگی نمیبینم!

شهر در ارامش و امن و امان هست

گهگاهی هلیکوپترهارو میشه دید فقط

چهارشنبه 24 آبان 1396 @ 22:42

سرپرست گروه با کلی عذرخواهی و من برادرتونم و این صحبتها شروع به صحبت میکنه...

که. ازینجا به بعد داریم وارد منطقه عملیاتی میشیم!!!

ما امدادگر نیستیم

درمانگریم

به هییییچ وجه اگر دیدین حتی دست از زیرآوار بیرونه هم نمیرید سمتش!

این منطقه پر از تله هست

آقایون مراقب خانمهای گروه باشید

خانمها مراقب هم باشید

به هیچ وجه احساساتی نشید

کافیه قلابشون به یکی از خدای تکرده خانمهای گروه گیرکنه.. اونموقع حتی نمیدونیم با کی مذاکره کنیم!!!

اصلا ما میگیم چهارتا آقامونو میدیم اون یه خانمو پس بدید!!! ولی نمیدن! باورکنید نمیدن!

اینجا بود که یهو اتوبوس ترکید از خنده

آقایون طفلکیا انگار چیزی که شنیده بودنو باورنمیکردن! بعد کم کم به صدا درومدن که دکتر؟؟؟؟ دست شما درد نکنه!!! دست مریزاد و فلان... ولی بازم با شوخی و مهربونی گفتن شوخی میکنن و حاضرن چهارتا برن و یه خانم برگرده!

.

من این تفاوت ها رو دوست دارم.ابدا  ارشون بهم حس تحقیر دست نمیده! 

چهارشنبه 24 آبان 1396 @ 21:14

منم آن بلبل گل ناشکفته ...که آذر در ته خاکسترستم

همدانم

...

مشخصه عقده دارم وه گزارش بدم؟ :))

خب دارم!

:)

چهارشنبه 24 آبان 1396 @ 17:59

گذرنامه

تازه به عوارضی جاده ای استان قزوین رسیدیم و به اتوبوس جدید منتقل شدیم

راهی همدان هستیم

با اینکه گرگ و میش غروب هست و چیزی از جاده پیدانیست، اما خوشحالم که راه جدیدی رو تجربه میکنم

این جاده رو آخرین بار وقتی آمدم که سوم دبیرستان بودم و برای المپیاد آزمایشگاهی زیست شناسی با گروه منتخب استان راهی همدان شده بودیم 

چیز زیادی خاطرم نیست از راهش

فقط من بین هشت نفر از دانش آموزان منتخب استان تو رشته های مختلف بودم که همه در مدرسه های سمپاد درس میخوندن. حس خوبی نداشت! ولی باهم رفیق شدیم و هنوز با یکیشون در ارتباط هستم.

حالا هم جالبه که بدون خانواده با اکیپ درمانی که نماینده استانمونه راهی شدم... همسفرهام پرستاران.ماماها.پزشکان عمومی.جراح ها و رزیدنتها هستن..حدود چهل نفریم

مقدار زیادی آذوقه و پتو و تجهیزات پزشکی هم همراهمونه

احتمالا ده شب تازه به خود کرمانشاه برسیم

ولی از اونجا راهی منطقه محروم ثلاث باباجانی میشیم...

خبرهای جالبی ازش به گوش نمیرسه.. خصوصا از راه دسترسیش

حالا شاید طبق صلاحدید سرگروه و نظر مسئولین شب رو در کرمانشاه بمونیم.و صبح بریم کشیک رو از همکارامون. تحویل بگیریم که چهارشبانه روزه بی وقفه در حال کمک رسانی هستن.. جاها عوض میشه! اونا برمیکردن رشت و ما تا رسیدن گروه بعدی باید اینجا بمونیم.

کتاب میخونم... گاهی بغض میکنم...تک و توک به پیامهایی که میاد جواب میدم و فکرمیکنم دختری که سالها پیش تو این حاده به سمت همدان می رفت... چقدر شکل دنیاش با من فرق داشت...

مدام بین دانشکده ها و کالجای آمریکایی پرسه میزدم تو نت و راه های مهاجرتو دنبال میکردم، دغدغم این بود دلم میخواد روپوش سفید رو تو آزمایشگاه تنم کنم یا محیط بیمارستان! لوله آرمایش بگیرم دستم یا چاقوی جراحی. شبا تو کتابخونه بخوابم یا تو پانسیون با دختر کره ای هم اتاقیم فیلم تماشا کنیم.

گهگداری به مرد بوری که لبخندهای قشنگی هم داشت فکرمیکردم که یه روز تو ساحل شاید! باهاش اشنا شده بودم و شغلش هزارسال بامن فرق داشت ولی عاشقم شده بود

به اینکه فارسی یاد دادن بهش چقدر میتونه هیجان انگیز باشه یا اون چقدر میتونه عاشق کشور و شهرم بشه..

همه اینا

تک تکتشون آروم آروم نابود شدن... زندگی برای من شکل دیگه ای سده بود... شکلی به غایت معمولی و ساده ولی به غایت هم زیبا و دلپسند...

تمام این رویاهارو شادمانه دود میکرذمو هوا میدادم...

ولی حالا دختری به اون جاده برگشنه که نه رویایی براش مونده... نه زندگی معمولی دلپسندی و نه دیگه حتی شوروشوقی برای حیات..

ولی نمیتونم دست بکشم. شاید هنورم راهی هست. امیدی هست. نوری در انتهای غار هست..شاید دوباره برکشتن به این جاده میخواد چیزی رو به من یاد بده...


چهارشنبه 24 آبان 1396 @ 12:54

از بیستون نیامد...دیشب صدای تیشه

صبح که لِه و لَوَرده از بی خوابی های تکراری این ماه ها بیدارشدمو ترنم با ماشین نوش اومد دنبالم تا باهم بریم بیمارستان

تا یک روز معمولی و یه کشیک دوازده سبزده ساعته رو بگذرونم،

فکرشم نمیکردم الان ... درست چهارساعت بعد!

سوار اتوبوس اعزامی هییت درمانی دانشگاه علوم پزشکی باشم... به سمت کرمانشاه!


سه‌شنبه 23 آبان 1396 @ 01:26

من همانم که شبوروز تورا می جوید

وقتی مواجه میشی ... تازه میفهمی چندچندی با ادعاهات!

شاید حدود یکماهونیم پیش بود

گفتم دلم میخواد فقط یه ازدواج الکی بکنم و این وضع تموم شه. برای آرزوهامو دنیای رویاییم هم ختم بگیرم... 

حالا موردش پیش اومد!

یک مورد صاف و پوس کنده برای یه ازدواج بی دغدغه و بی دردسر...

که فقط کافیه ازینور بله بگم و ازونور عروسی و تمام...

ولی نمیخوام

اینجوری نباید تموم بشم

اینجوری نباید دفن بشم

اینجوری نباید تیتراژ پایان دنیای هیجان انگیز چوپیا رو پرده بالا بره...

مامان نمیذاره جواب منفی بدم

همش میکه اجازه بده فقط بیان..اصلا یه تجربه ست...و از اینجور حرفها

ولی من میگم مسخرست! حتی نمیخوام بهش فکرکنم

نمیخوامم بجنگم.ِ..نمیخوام لجبازی کنم..ِنمیخوام بهانه بگیرم...فقط دارم تمام تلاشمو میکنم که سرنوشتمو تغییر بدم

+آقا بیژن اومدی یه چیز گفتی و در رفتی ها... من برای معما حل کردن دیگه پیرشدم! اون سایتو گذاشتی که به گیسو بدم؟ اگر چنینه دستت درد نکنه :) خدا به همراهت. زود برگرد 

یکشنبه 21 آبان 1396 @ 21:46

یک معجزه روشن شو

من هنوز به سنی نرسیدم که بگم : یک سیب رو وقتی میندازی بالا، هزارجور چرخ میخوره تا بیوفته زمین.

یعنی برای من و تجربیاتم هنوز چنین چیزی جا نیوفتاده...

ندیدم!

سیبهایی که تا حالا دیدم پرت شدن آسمون، همونجور صاف و مستقیم خوردن کف زمین و ترکیدن!

شاید برای همینه ناامید میشم هرازگاهی.

این سری که بار سفر میبستم با خودم گفتم چه فرقی کردی با آدم سری پیش و پیشترش که چمدون میبست؟!

چیو تو این چندماه برای خودت و درون خودت تغییر دادی که راه به بیرون پیدا کنه؟

جز اشک و آه و لاغرشدن و سکوت و چهره ای که نگاش میکنی غم عالم بریزه تو دلت. . .

این مگه رسم توکل و ایمانه؟

برای همه عادی میشه آخرش... مثل همون همکاری که گفت دیگه برامون عادی شده نخندیدنت!

همه فراموش میکنن چی بودی و خو میگیرن به این دل مردگی. 

تو معجزه اگر میخوای باید مومن بشی بهش...

 خدا تو تاریکترین لحطه ی روح معجزه هاشو نشون داده...

دریا وقتی شکافته شد... که دریا قرارگرفت مقابل ایمان یک پیامبر...

تو پیامبر زندگی خودتی


جمعه 19 آبان 1396 @ 23:11

دنیا هنوز خوشگلیاشو داره

باید از" ماتریوشکا" هزار بار تشکر کنم...

تو این سفر جانانه پشتم بود

کسی که حتی منو قبلش ندیده بودو نمیشناخت...

شاید باورتون نشه نمیدونست و الانشم نمیدونه چیشده! و داره به چی کمک میکنه...

ولی نه تنها خودش، که خانوادش هم بهم کمک کردن. بی هیچ سوالی! هیچ قضاوتی.


+نتونستیم درست و حسابی همو ببینیمو غیبت کنیم!!

یا وقت نشد بپرسم از قیافم چه تصوری داشتی؟؟؟

فقط سه بار محکممم بغلش کردمو دلم سبک شد!


جمعه 19 آبان 1396 @ 21:11

از اینجا رانده و از آنجا مانده

وقتی تیر نودوچهار تصمیم گرفتم "چوپیا" رو خلق کنم، شکل دنیام فرق داشت...

آرزوها و حسرتام...حتی نیت خلق "چوپیا"...البته من از هشت سال پیشش هم چوپان بودم! به عناوین و اسمهای دیگه ای.

مدتی از شروع نوشتنم تو اون آدرس گذشت که کم کم منصرف شدم از ادامه، اما اتفاقاتی افتاد تا اون حضور مجازی ادامه دار بشه...

و این علاوه بر اینکه بزرگترین ضربه رو به زندگیم زد، اتفاقات خوب هم داشت

اگر چوپیا متولد نمیشد... اگر خیلی اتفاقات بعدش نمیوفتاد، من شاید الان این حال و روز رو نداشتم.

ابدا مشکل من، مشکل مجازی نیست. مشکلم اینه که چوپیا منو از حقیقتهای ارزشمند زندگیم دورکرد تا نتونم صد در صد روی اونها تمرکز کنم

و از طرفی به اهدافی که با ساختنش هم توی ذهنم بود نرسیدم...

در سه ماه گذشته

به لحظه لحظه اشتباهات گذشته زندگیم فکرکردم

تمام تصمیمات و نگرشها و حسرتهای غلطم

حالا من موندم و یه خرابه پیش روم...

که هیچکس جز خودم مقصرش نیست

ولی همه دوروبریهام بی کمترین سرزنشی پای اشتباهات من ایستادن... تا کمکم کنن این ویرونه رو آباد کنم

با بغض دارم می نویسم

خیلی سخته

این چیزا خیلی بزرگتر از توان من بود

اشتباه کردم که جلوی دنیا تا این حد زور بازو نشون دادم

من پهلوون پنبه بودم!

چوپیا شانس آشنایی من با تمام کسانی شد که حالا دعای خیرشون پشتمه... اما چرا نمیشه... چرا دری باز نمیشه...یعنی زوده هنوز؟

آخه داره دیر میشه... :(

گرچه خدا دیر نمیکنه. اما دل منم قرار نمیگیره


+هنوز دعاش توی گوشمه... الهی خدا از جایی که فکرشم نمیکنی کمکت کنه...


چهارشنبه 17 آبان 1396 @ 15:35

زمانی برای دریدن...زمانی برای دوختن

داشته با مثالی رشته تحصیلی خودش که ریاض محض بوده برای دانش آموزاش تشریح میکرده...

گفت مثلا کار ما اینه که ثابت کنیم 2 یک عدد هست! و اینکه چه ویژگیهایی داشته تا تونسته عدد باشه.

بچه ها هم که ازهرموضوعی برای فرار از درس استقبال میکنن، گویا یکساعت تمام سر همین داستان معلمشونو سرکار میذارن...

دست آخر به یکی از بچه ها میگه تا بهت منفی ندادم تمومش کن. که دیگه برگشتیم به درس

گیسو این ماجرا رو تعریف میکرد که گفتم خب اونجا تازه میشد همه چیز از اول شروع بشه اتفاقا!

پرسید چطور؟

گفتم اگر دوستت باهوش بود باید در جواب میگفت خانم معلم پس شما میخواهید ثابت کنید منم عدد هستم؟ چون نسبت دادن علامت مثبت و منفی خاص اعداده.

گفت واو! راست میگیا...

.

کاش به اندازه ای باهوش بودم که میتونستم دوباره شروع کنم. حالا که دقیقا تو نقطه پایان هستم. کاش میتونستم اونقدر زیرک باشم که مهره هارو از نو بچینم...

چهارشنبه 17 آبان 1396 @ 01:15

حس خوش رضایت

تا حالا تو زندگیم این جمله رو درک نکرده بودم "تو تلاشتو کردی!" چون بنظرم تلاش وقتی نتیجه باب میل نباشه عملا با هیچ برابری میکنه

اما امشب بعد از گذروندن اونهمه سختی و استرس و به دوش کشیدن کلی مصیبت، با اینکه نتیجه نگرفتم

ولی حس خوبی دارم

چون تمام تلاشمو کردم

تنها نبودم

ده ها نفر با جان و دل کمکم کردن، حتی نمیدونم چطور باید ازشون تشکرکنم... ده ها نفر دیگه دست به دعای از ته دل بردن... یه آقای جوان!!! برام نذر کرد حتی:| وقتی پرسید نتیجه چیشد نذرمو اداکنم یا نه. شاخ درآوردم!  که چرا به یک "خدایا کمکش کن" لفظی که خیلی هم ارزشمنده بسنده نکرد و نذر بست تو دلش برای حل مشکلم...

مشکل من حل نشد:)

اما افتضاح تر هم نشد... دیگه یقینا جز صبر و توکل برخدا کار چندان دیگه ای ازم برنمیاد

دنیا هم جنگیدن رو تا حدی میپذیره... بعد از اون اگر آتش بس اعلام نکنی... شروع میکنه به درو داشته های دیگت

من جنگ گرمم رو امشب تمام اعلام میکنم.

ولی امیدوارم...خیلی خیلی امیدوارم یه روزی با عزت بهم چیزی که میخوامو بده خداوند..

تا یه بار دیگه شاد باشمو بتونم شادی رو نذری بدم



سه‌شنبه 16 آبان 1396 @ 00:11

تو نمازخونه ترمینال بودم داشتم کفشمو میپوشیدم که خانم چادری گفت شماهم میرید مهران؟!

گفتم وای... دارید میرید برای اربعین کربلا؟

همچونان که باعجله کفششو میپوشیدو میرفت گفت انشاالله خدافظ

بریده بریده گفتم التماس دعا... گفت چشم

اومدم بیرون و دیذم دارن مسافرای مهرانو صدامیزنن

اتوبوساشون ردیف به ردیف کنار هم بودن...

رو بهشون سلام دادم

منیکه تا حالا سلام امام حسین رو بلد نبودم و حالا حفظشم...

من هیچوقت به شفاعت و توسل اعتقاد نداشتم

این مدت که به هیچ رسیده بودم... گفتم امتحانش کنم... 

دلخواستمو نگرفتم... اما لااقل  دیگه بلدم از حفظ بخونم:

السلام علیک یا اباعبدالله

و علی ارواح التی حلت بفنائک

علیک منی سلام الله مابقیت و بقی لیل و النهار

و لا جعله الله آخرالعهد منی لزیارتکم...

السلام علی الحسین

و علی علی بن الحسین

و علی اولاد الحسین

و علی اصحاب الحسین...

قطعا اسم امام حسین برکت و شفاعت داره... 

من قابل نبودم ... :)

دوشنبه 15 آبان 1396 @ 17:28

رشت...شیراز

پارسال یه روز دقیقا صبح سفرم!  اتو اتصالی کرد و. از ناحیه دست دچار سوختگی با جرقه الکتریکی شدم! که به قطر یکسانت آبسه کرد و بدجوری پوستمو سوزوند

فکرمیکردم خب پس سفرم به خیر نیست...

اما اون... بهترین... بهترین...بهترین سفر تمام عمرم شده بود

با اینکه کل راه پماد دستم بود تا هی تجدیدش کنم

با اینکه کل برنامه هام تو اون شهر بهم ریخته بود..

حالا به رد اون سوختگی نگاه میکنم و میبینم تا ابد باهامه...یادگاریه قشنگترین سفر تنهایانه ی زندگیم!

امروز که باز در خال اتو بودم و یهو انگشتم خورد به صفحشو سوخت...

یاد اون روز افتادم...

ای کاش میشد بازم...

و چه طفلکیه آدم وقتی از کلمه "کاش" استفاده میکنه!


+بیست کیلو دستمال کاغذی اوزدم برای گریه ی تو راهم!!! دریغ از دوقطره اشک! فقط یکیشون خرج عطسه شد

+بازم دوتا توریست باهامونن

موقع خرید بلیط از خانومه یه سوال میپرسیدن بعد خانومه نمیتونست متوجهشون کنه، من کردم. تا بلیط خودمو بگیرم دیذم ولستادن بهم نکاه میکنن. اومدن جلو گفتن میشه کمکمون کنید غذا پیداکنیم..لهجه انگلیسیشونم امریکایی بود. منم ادرس رستوران ترمیتالو پرسیدم از همونجا گفتم برن کجا! بی خدافظی هیچی ام پاشدم اومدم تو اتوبوسم:| بعد که اومدم عذاب وجدان گرفتم که چرا طفلیارو نبردم خودم نشون بدم... یهو بعد بیست دقیقه دیدم همسفرمونن:)  منوکه دیدن لبخند زدن مثل یه جور خیال جمعی . بعد شوفر اومد کفت نمیتونستم از ساندویچی بلندشون کنم بگم بیان! حالیشون نمیشد! شمارم پیدانکزدم. گفتم حالا تو طول سفر چیزی خواستن بگید بهم، مزاحم نیستید . تا الان که خوبه چیزی ام نخولستن. شبیه پاپانوئلن انقد سفید و لپ گلی و خوشگل هستن.آدم میخواد گازشون بزنه عین نون خامه ای! البته آدم قبلیها. منکه دیگه هیچی. آدم قبلی حتی میبردشون رستوران بعدم صنذلیشو کنارشون میگرفتو تا مقصد کلی گپ میزدن!

 میخوان برن شیراز... حدود بیستوشش هفت سالشونه. چه دل و جرات و انکیزه ای داشتن برای ایران اومدن...

ابهام زدایی!!!!

من راهی شیراز نبودم. اونا داشتن میرفتن. اتوبوسمون تا یه جایی یکی بود

دوشنبه 15 آبان 1396 @ 00:53

آش خور

باز امشب از اون شبهاست که اینجا خوابیدم و فرداشب معلوم نیست کجا خوابیدم!

فقط و فقط و فقط خودمو میسپرم به خدا و جاری میشم...

دور شدن از رشت مثل دورشدن از ریه هامه!

مامانم اگر فردا دلش راضی نباسه نمیرم، اصرارم نمیکنم

+گربون تک تک فحشهایی که تو دلتون به گنگ نوشتنای من روانه میکنید بشم:|

+ای اعزام شده به فرسخها دورتر! امیدوارم اینترنتت اونجا مشکل نداشته باشه! چون کمرنگ شدن حضورتو برنمیتابم!

+شدیدا خواب آلود

شنبه 13 آبان 1396 @ 23:22

نظر به ماه می کنم

مگه قرارنبود سیزدهم ها برای چوپیا و اطرافیانش خوش خبر باشه؟

با نیمه خالی لیوان سردرد بدی گرفتم و تحت فشار عجیبی که امرور بهم وارد شد سر بر بالینم

با نیمه پر لیوان آرام میگیرم که میتونست خیلی پیچیده تر بشه! اما نشد... 

نیمه ی پر لیوانم رو سرمیکشم

به محبت خدا که با قطره چکان به سمتم روانش میکنه، سپاس میگم 

و چشمهامو به عالم رویا تقدیم میکنم...


+امشب آخرین شبی بود که ماه کامل بود...

شنبه 13 آبان 1396 @ 10:54

ماجرای من و چاپارا

یعنی اونقدریییی که من با این ماموران زحمتکش اداره پست و پیک موتوری ها و نامه رسان شرکتهای مختلف اس ام اس بازی و تلفن بازی میکنم ها...

فقط کاش حالشو داشتم اسکرین میگرفتم اینجا میذاشتم براتون

البته طفلکا همینکه تا این حد مسئولیت پذیرن و پیام میدن یا زنگ میزنن تا حتما برسونن بسته رو کلی دعای خیر میکنم براشون

الان یه پیک پیام داده بود نمیشه آدرسو عوض کنید!؟ من یه جای دیگه برسونم بهتون؟!

 گفتم آقا بسته هدیه هست! باید به خودشون برسه حتما. مشکلی پیش اومده؟ راه ها بستست؟ نیستن؟

گفت نه! فقط بچه ها سمت غرب شهرن... گفتم اگر شد همینورا یه آدرس بدید!


:)))) یعنی من عاشقش شدم دیگه! 

میخوام بهش پیام بدم که قصد ازدواج نداری تو که انقد خوبی :دی؟ 


+عجیب ترین هفته عمرو شروع کردم... ولی براش استرس ندارم... سپردم به خدا... این مدت متوجه شدم هرچی بیشتر حرص بخورمو برنامه بریزم همه چی پیچیده تر میشه... خدا خودش بهتر برنامه میریزه... از تو جلوترم میره که مشکلی پیش نیاد.. فقط دارم فکرمیکنم اگر الان طلب شفای یه کسی که تو کماست رو کرده بودم، تا الان دیگه نشسته بود یه گوشه داشت انار دون میکرد! ولی چرا چیزی که میخوام ... باید بیشتر صبرکنم. آره حتما همینه:)

شنبه 13 آبان 1396 @ 01:11

من... تو باشم...تو...پای تا سر...تو

اگر وادی ها را هفت قسم کنیم یا هزار قسم

از نظر من "صبر" آخرین وادی خواهد بود!

صبر فعلی است که تمامی مراحل پیشین را به سخره می گیرد

ایمان را سست می کند

توکل را میلرزاند

شادی را زایل می کند

غم را رقیق می سازد

هرآنچه تا پیش از صبر تجربه کردی یکجا مورد آزمونی دوباره قرارمی گیرد...

اینبار بسی سخت تر از همیشه

نمیدانم دری را می کوبم که به تضرع و پایمردی روزی گشوده خواهد شد

یا دیواری را به دستانم ترک ترک میکنم که درش محو شده

فقط مشت هایم به جلوست

نمیبینم... هیچ نمیبینم... فقط بی محابا می کوبم کالبد عظیمی که سد راهم شده

کاش دری باشد

و کاش صاحبخانه ای مهربان داشته باشد

و صاحبخانه مهربانش گوشهای شنوا به این کوفتن و زاری و تلاش... و کاش حیاط خانه اش به اندازه همین چندماه که گذشت بزرگ باشد... نه بزرگتر...

کاش صدایش را بشنوم که می گوید: آمدم... آمدم...کمی صبرکن مخلوق من


جمعه 12 آبان 1396 @ 00:55


یه قلپ از شیک شکلاتیش خورد

بعد گفت میدونی چیه؟

به نظرم آدمای غمگین وبلاگ مینویسن! ولی این در مورد تو صدق نمیکرد برای همین عجیب بودی برام.

خندیدم گفتم آره انگار

یاد روزای خوبم افتادم! که تا هر اتفاق مسخره ای میوفتاد باذوق و شوق میخواستم بیام اینجا بنویسم

ولی این روزا که به قول اون تمام فاکتورای یه وبلاگ نویس غمگینو دارم، دیگه حسی برای نوشتن ندارم

همونجوری که دلم نمیخواد شعر بخونم

آهنگ گوش بدم

فیلم ببینم

با دوستام برم بیرون

مدام دوربین دستم باشه و از هر جنبشی عکس بندازم

کتاب بخونم

جمعه هارو بگردم

تنهایی برم سینما و تاترو و کنسرت

خونه جنگلی و طبیعت گردی

شکم چرونی و رستوران کشف کنی

هیچی

مطلقا هیچی

یک مدت نماز و دعا شده بود سرگرمیم

الان اوناهم رنگ باختن

فقط منتظرم! منتظر چی؟

دقیقا میدونم منتظر چی ام

همونجوری که سالهای سال منتظر این طوفان بودم

حالا هم منتظر روز آفتابی بعدشم

یه نور باید پیدابشه این روبالشتی های خیسو خشک کنه 

یا نه؟!

خواب خواب خواب

بی بدیل ترین نعمت خداوندی! در اینجور شرایط

چهارشنبه 10 آبان 1396 @ 23:31

از برای من

موقع سختی و مشکلات میشه دوروبریهارو شناخت...

و من باید معترف باشم

تک تک آدمهایی که به هر نحوی میشناختنم، کمکم کردن

یا حتی آدمای اینجا... که نمیشناسنم

با دعا.... با همدردی... با مهربونی...

انگار در حجم عظیمی ازمحبت شناور هستم

احدی باهام بداخلاقی نکرده

کسی خسته نشده از له و لورده دیدنم

سه ماه گذشته و کسی نمیگه بسه تمومش کن

هیچکس پیله نمیکنه که بدونه مشکلم چیه

اینهمه احترام ... این حجم محبتها... نمیدونم ازکجا میان

اصلا چرا نگرانمین یا برام دعامیکنید

منی که ماه هاست حتی وبلاگ اونایی که ادرس میذارن هم نرفتم...

از حال دل خودتون و مشکلاتتون خبر ندارم

مثل دختر پرتقالی فقط اینجا نشستم

گریه میکنم ...زاری میکنم !

شماهاهم عین پروانه دورم میچرخید

گاهی میگم حل شدن مشکلم اونقدر خوشحالم نمیکته که اومدن و اینجا نوشتن و خوشحال کردن شماها خوشحالم میکنهِ.ِ..

دیده و نادیده مهرتان بر دلم روان است




دوشنبه 8 آبان 1396 @ 16:06

وقتی فقط یک بال داشته باشی

سلام:)

هستم

چون دانه ی کاج بالداری که بی هدف با دستان باد به سمت خیابان میرود تا له شدن زیر لاستیک اتومبیلها و تباهی

یا به سمت باغی که روزی کاجی شود 

بلند

پرشاخوبرگ

همیشه سبز

..

 

ادامه مطلب ...
یکشنبه 7 آبان 1396 @ 05:55

بارون قاصدک

خودمم حس میکنم ناخالصیهارو

روحم خیلی سنگینه

اونقدر سنگین که انگار دارم روی شونه هام میکشمش

مثل یک بار ناخواسته...

یادمه روزای اولو شبای اولو

زجر شدید...درد استخوان ترکان

ناباوری ترسناک

حتی یادآوریش نفسهامو به شماره میندازه...

اما بین اون حالات دردناک، حس عجیبی هم بود

بی ترسی!

انگار تو دنیا چیزی وجود نداشت که ازش بترسم

بسکه همه چیز رنگ باخته بودن پیش چشمام

ولی حالا چی مونده از اون آدم.

خودش؟

هنوزم خودش؟

دوباره خودش؟

این اتفاق چی داشت برای من جز به درودیوار کوبیده شدنم

جز به اغما رفتن شادیم. . .

امشب با بچه ها بودیم

آهنگ گذاشته بودن... اون آهنگ تهی و سامی اومد..بالای بالا...

گفتن وای چوپیا اییین که دوسداری

یهو بلند گفتم چندماه پیش من این آهنگو از تهههههههه دلم میخوندم!

ساگت شدن همه... فقط یکی دوتاشون زمزمه کردن بازم بخون...

و واقعا هم میهخوندم...

حال خوبی که مثل حباب بود

ترکید

و دیگه هم دنبالش نیستم... دلم یه حال خوب دیگه میخواد

یه چیزی که حتی تجربش نکردم.. من دیگه نمیخوام برگردم به اون آدمی که بودم:(((

از ترساش از خستگیاش از غماش از حسرتاش از همه چیزش گریزانم

ولی انگار باز داره برمیگرده به خونه

روحی که بیرونش کرده بودم

کاش میشد شستش... از همه ترس و حسرت و غمهاش... بعد دوباره توی جسمم جاش داد

.

 

چی هستن اینا؟؟؟ نگاه کن! پشه؟؟؟

نه بابا... بذار ببینم... قاصدکن!!! قاصدک

آخه اییییییینهمه؟ عین بارونه


جمعه 5 آبان 1396 @ 01:07

پلن B

باید جور دیگری ادامه داد

پنج‌شنبه 4 آبان 1396 @ 13:23

هست رنگی که بگوید با من اندکی صبر سحر نزدیک است؟!

در تمام طول زندگیم فکرمیکردم آدم باهوشی هستم

ولی این روزها به شدت احساس میکنم کودنم برای حل مشکلم...

انگار هرکاری که میکنم، احمقانه ترین کار ممکنه

فقط خرابتر میشه

اون روزای اول از عالم غیب! برکاتی میرسید

مثلا نشانه قشنگی. خواب خوش و الهام بخشی...

 همونها هم به کل قطع شدن...

دیگه حتی از بازکردن اتفاقی قرآن هم میترسم

بس که تهدید و حساب کف دست گذاشتن میاد...

امروز باز حرکتی کردم...

نمیدونم نتیجه ای بده یا نه

احتمال نتیجه مثبت دادنش یک به نودونه هست

حتی انتظار براش بی فایدست

احساس میکنم دارم تموم میشم

یکی دوهفته ی پیش حداقل مادر بود که میگفت صبرکن... کمی تحمل کن... درست میشه

حالا اونهم کاملا ناامید شده.

من موندم و حجم بی پایانی از نشدن ها!

بعد میگم مگه نمیگن فقط مرگ چاره نداره؟

پس چرا نمیشه برای من... راهش چیه... باید چه کنم... 


نیست رنگی که بگوید بامن

اندکی صبر سحر نزدیک است

هر دم این بانگ برآرم از دل

آاااااه  این شب

چقدر تاریک است...


+اینجا خانومی بود که برای من چهله گرفته بود... فکرکن کسی ناشناس تا این حد بهت محبت داشته باشه... چهلش تموم شده قطعا. مرسی ازتون. دل شما قطعا پاک و با آبروی نزد خدا. ولی من تمام محرم خدارو به آبروی امام حسین صدازدم و رو بهم نکرد...خیلیه ها:) خیلی... بلاشک تا همین حد چرک و پلید هستم:) واقعا هم نمیدونم باید برای پاک شدن چه بکنم

اونقدری که تو این دوماه اذیت شدم فکرمیکردم تخلیه روحیمه... دارم تاوان میدم که بعدش سبکیو بچشمُ...که خب گویا چنین نیست. شدم ازونهایی که ولشون کرده به حال خودشون...

سه‌شنبه 2 آبان 1396 @ 21:35

سلام :) 

امان از دست این مشکلای سمج و شیطون که باید کلی بزنی توو سرشون تا شرشون رو کم کنن:) 

میخونمت... با حوصله... با علاقه و مشتاق... 
همیشه که نباید حرف زد ،بعضی وقتا مثل الان فقط باید گفت که حواسم بهت هست و از صمیم قلب برای خوب شدن حال دلت دعا میکنم... 

خواستم فقط همینو بگم... 

مواظب خودتم باش ،لطفا :)



چوپیا: مرسی ازت.... خیلی مرسی ...و خیلی ببخشید که انقدر تلخم!

دوشنبه 1 آبان 1396 @ 23:02

هل من ناصر ینصرنی؟



خدایا...




دوشنبه 1 آبان 1396 @ 15:29

دو سه هفته پیش بود

بعد از حدود دوسه هفته ای که ندیده بودمش، داغون و ناله و زار! اومده بود بیمارستان

دقیقا یه چیزی تو مایه های خودم

شوخی همکارا و اساتید و دلجوییهاشونم فایده نداشت

بعد از دو سه روز! اومد سمت من... گفت چوپیاجون توام چیزیت شده؟

حس میکنم تو این جمع عین منی. همش تو خودتی...چیزی خوشحالت نمیکنه و... گفتم بله خانم دکتر...

گفت چندکیلو کم کردی؟

گفتم از اخر مرداد تا امروز هفت کیلو:)

گفت منم از اول شهریور پنج تا

شروع کرد به صحبت که دیگه زندگی براش معنایی نداره و آرزوهاش مردن و دوسداره خودشم باهاشون بمیره.

پرسیدم مشکلتون گفتنیه؟

گفت نه... مشکل تو جی... گفتم مال منم نه ولی همش عین حرفای شماست حال منم... گفت ینی خل نمیشه؟

گفتم شاید بامعجزه... یه اه کشیدو گفت برای من با معجزه هم حل نمیشه...

بعدا متوجه شدم آقای دکتز جوان بهش خیانت کرده! رفته با خانم دیگه ای و درعین وقاحت به ایشونم میگه عاشقشه و هردورو باهم میخواد

تا اونجایی که خودش میگفت رابطشون خیلی خوب و عاشقانه بود

وقتی از همسرش میپرسه چرا؟ ایشون میگه پیش اومد! دست خودش نبوده.... و هیچجوره هم راضی به طلاق دادن خانم دکتر نیست..

خیلی دلم براش سوخت... عمیقا تو دعاهام به یادش میاوردم... فکرمیکردم چقدر بزرگتر از مشکل منه.. چه ترسناکتره... و خیلی خیلی براش دعامیکردم.

امروز دیدمش... حدود چندروزی بود که باز میخندید! خوشرو شده بود...مثل قبل شده بود

با خودم گفتم چقد قویه.. چه راحت و زود عبور کرد از این داستان...

بعد که تو رختکن تنها شدیم... گفتم ازش بمرسم! با تردید پرسیدم خانم دکتر؟ شما مشکلتون حل شد؟

لبخند زدو گفت اره

من گفتم واقعا؟؟؟؟ چنان با هیجان و ذوق گفتم که اونم به وجد اومد... گفت آره چوپیا حل شد

نتونستم خودمو کنرل کنم..محکم به آغوش کشیدمش و گریه کردم چندقطره

گفتم یادتونه چندهفته پیش گفتید معحزه هم حلش نمیکته!؟

انگار که چیزی یادش بیاد با خوشحالی گفت وای اره... یادته؟

بعد گفت مشکل تو چی؟

هیجانم خوابید... سرمو انداختم پایینو گفت نه...حتی بدتر شد.. بعد گفتم من خیلی از ته دلم براتون دعاکردم...خیلی..و واقعا خوشحالم الان...

.

اون روز که فهمیده بودم چه بلایی سرش اومده با خودم به حال خودم تاسف خورده بودم...

حالا میبینم بازم باید به حال خودم تاسف بخورم. با اینکه واقعا خوسحالم این معجزه براش اتفاق افتاده و امیدوار شدم کخ میشه تو موضوع به این سختی هم همه چیز دوباره برگرده

ولی ...

اون پزشکه...لابد جون خیلیارو نجات داده و اینم هدیه اون کاراشه... من ولی یه موجود بی خاصیتم که حتی نمیدونم چرا منتظرم خدا بهم لطف کنه

دیگه انگیزه ای هم برای باخاصیت شدن ندارم

خداروشکر که حالت خوب شد...همین

نشستم تو ایستگاه اتوبوس و پست مینویسم

دلم نمیخواد برم خونه

یا هیچ کجای دیگه ای

فقط دلم میخواست ...

هاه

شنبه 29 مهر 1396 @ 13:31

به مامان میگفتم من هیییییچ کار خوبی تو این دنیا نکردم

ولی یعنی هیییییچ لبخندی ام تو این 24سال رو لب کسی ننشوندم که حالا لایق برگشتن لبخندی روی لبام باشم که آرزوشو دارم؟

.

.

 لطفا نخونید ادامه مطلبو اگر حوصله ی تکرار ندارید...  ادامه مطلب ...

  1    2    3    4    5    ...    15  >>