X
تبلیغات
زولا
شنبه 27 مرداد 1397 @ 01:44

صبح بیدارشدیم و به یکباره تصمیم به رفتن به شهر کودکیها شد. تازه هم الان رسیدیم خونه و بسیار خسته هستم و البته سبک...

پامو گذاشتم تو آب دریا و احساس میکنم تمام دریارو با خودم آوردم اینجا.


ببخشید که بدقولی شد ایمیل فرستادنم. فرداهم لانگم و تاشب نیستم. چون صحبت زیاد دارم

دوشنبه 22 مرداد 1397 @ 00:39

اینجا کسی برای من یه انگشتر خریده بود فکرکنم

درست یادم نیست انگشتر بود یا سنگ

فقط میخوام بدونم هنوزم خواننده من هستید؟ هرچند کلامتون برام خیلی شبیه خانم خورشید بود

خیلی هم اخریا شاکی بودین و گفتین دیگه کامنت نمیذارین! او نذاشتید

اطمینان هم داشتید از بالاخره حاجت روا شدنم. کلی هم با دعا و چله گرفتن برام شرمندم کردید.... خواستم بدونم هستید هنوز بانو؟

و اگر آره حال اون مادری که مشکل برای فرزندش پیش اومده بود چطوره و داستانشون به کجا کشید. و اینکه میتونم انگشترمو داشته باشم؟پستش کنید یا بیام شهرتون حضوری تشکرکنم یا هر راهی که بگید

.

.

.

سلام

فکرنمیکردم انقدر زود جوابمو بدید:)ممنونم

تمامی کامنتهای شما مملو از محبت و لطف بی منتیه که هرکسیو شرمنده میکنه. من ابدا قصد جسارت ندارم فقط میخوام صریحا بدونم شما همون خورشید خانم هستید؟ یاخیر. این برای من خیلی مهمه. چون متوجه نشدم چرا پستچی سه بار باید بیاد...

.

چشم

 براتون ایمیل میفرستم جمعه. ممنونم از کامنتتون

شنبه 20 مرداد 1397 @ 07:35

حتی "شه آب" ره به حال خرابم نمیبرد؟!

یعنی آب و هوا در رشت به اینگونه است : "نبینم سر به هوایی کنیا!"

چون عمیقا و دقیقا در شبهایی که پدیده های نجومی خفن و عمده سال اتفاق میوفتن. هوا یا ابری میشه یا چونان این چندروز چنینی بارون میاد که کلا فراموش میکنی در ناف مردادی و یاد نیمه های لعنتیه آبان... میوفتی

اگر منو میخونید و این عمل داره در روزهای 20.21.و 22 مرداد اتفاق میوفته و آسمون شهراتون شبای رصدی خوبی داره،

از دست ندید بارش شهابی این چند شبو... برساووشی هر سال اواسط مرداد تو این شبا به اوج خودش میرسه.. میگن حتی به دیدن 100 تا شهاب در ساعت:)

اگر زمان درستی منو خوندیدو آسمون درستی داشتیدو شهابارم دیدین، آرزو یادتون نره!

ما طفلیا که اینجا جای بارش شهابی بارش آبیشو دارم فعلا


+آنفولانزای عجیبی گرفتم. سه روزه زمینگیرم و البته امروز فقط تکسرفه هاش مونده. انگار رسم داره میشه هرسال تابستون یه سلامی به مردن بکنمو تا میام بپرم بغلش، زندگی باشدت منو بکشه عقب... یادتونه که پارسالو..

 

پنج‌شنبه 18 مرداد 1397 @ 23:46

من به مرداد پر از حادثه ایمان دارم

مرداد و بارون

بارونو مرداد

چندسال بهترین و بدترین ماه سالم شدی؟

تو اووووج ناامیدی شدی بهترین تجربه .عمرم

و تو اووووج امیدواری شدی بدترین تجربه عمرم

حالا من در اواسطت در امسالی غرقم که رنگی از امید و ناامیدی به صورت و قلبم نیست

فقط سراپاگوش شدم به صدای بارونت

به به. ..

دوشنبه 15 مرداد 1397 @ 00:16

آره گفتی... گفتی...هزااااابااااار گفتی

نگفتمت مرو آن جا که آشنات منم؟

در این سراب فنا... 

چشمه حیات منم..

وگر به خشم روی صد هزاااااار سال ز من

به عاقبت به من آیی که منتهات منم..

نگفتمت که به نقش جهان مشو راضی؟

که نقش بند سراپرده رضات منم

نگفتمت که منم بحر و تو یکی ماهی

مرو به خشک ...

که دریای باصفات منم

نگفتمت که چو مرغان به سوی دام مرو؟

بیا که قدرت پرواز و پرّ و پات منم..

نگفتمت که تو را ره زنند و سرد کنند؟

که آتش و تبش و گرمی هوات منم

نگفتمت که صفت‌های زشت در تو نهند

که گم کنی که سر چشمه صفات منم؟

نگفتمت که مگو کار بنده از چه جهت؟

نظام گیرد 

خلاق بی‌جهات منم

اگر چراغ دلی...

 دان که راه خانه کجاست

وگر خداصفتی

 دان که کدخدات منم...


وشروع

شنبه 13 مرداد 1397 @ 02:08

هیچی ... همین

من یه نوکیا داشتم

والدینم برام خریده بودن. اولین گوشیم.

اونقدر نگهش داشته بودم که کل اطرافیان و دوستان بیزاربودن ازش و در آرزوی شکسته شدنش. لقب معروف گوشکوب! رو هم بهش داده بودن

گوشکوب از اینی که حالا دارم خیلی بهتر بود

تا دو سه صبح پیام بهش میومد

خیلی زنگ میخورد. هرچند اینترنت نداشت ولی خیلی منو با دنیای بیرون مرتبط میکرد

اینی که حالا دارم اینترنت داره. باهاش در ده مدل شبکه اجتماعی عضوم و قیافه و امکاناتشم خب خیلی بهتر از اون نوکیامه که حتی عکسم نمیگرفت

ولی نه زنگ میخوره. نه پیامی میگیره یا میفرسته

در طول روز حتی بی استفاده تر از گوشت کوبمونه

من ابدا موجود منزوی ای نیستم فقط افرادی که دوروبرم میبینم اونایی نیستن که بخوام بهشون نزدیک بشم با اینکه حتی خیلی ام دوسشون دارم


+امام رضا بامعرفت ترین انسانیه که تاحالا ندیدم. حتی اگر نتونه کاری برات بکنه،  تسکین میفرسته. مثل دوستی که نمیتونه مشکلتو حل کنه ولی کنارت میشینه و دستشو میندازه رو شونت. چندروز پیش بهم بازم پیام داد! و یه خبر خوشحال کننده که شاید باعث بشه حداقل در یکسال پیش رو بیشتر ببینمش. من زیاد ارتباط روحی و قلبی با شخصیت های مذهبی ندارم. ولی ایشون یک چیز دیگست. فکرکنم داریم دوست میشیم:) (امام رضا رو میگم ها! )

سه‌شنبه 9 مرداد 1397 @ 10:12

خامُش

راه مرا اشاره شو

من به کجا رسیده ام؟

هرچه دویده ام تورا

خسته شدم

ندیده ام

یکشنبه 7 مرداد 1397 @ 01:08

حتی شراب ره به حال خرابم نمیبرد

امروز واقعا حس کردم بریدم

حس کردم دیگه نمیتونم

دنیا رو رحم فرض کنید و مارو جنین

مادر هم خدا

عامل حیات اون جنین؟

ارتباطش با مادر از طریق جفت

وضع من مثل اینه که جفتمو از دست دادم و دارن بهم میگن دووم بیار

زنده بمون

رشد کن

تا متولد بشی

نمیشه!

آقاجون نمیشه. من این یکسالونیم هم قاچاقی زنده موندم

باید سقط میشدم

نمیدونم چطوره که هنوز دارم تو این رحم میچرخم

سرم گیج میره

  ادامه مطلب ...

شنبه 6 مرداد 1397 @ 02:04

بلادی موون

اولین باری که اجرام آسمانی توجهمو جلب کردن چهار یا پنج ساله بودم...

جوی دوچرخه 28 پدرم نشسته بودم و بهم دنباله داری رو نشون داد که اونموقع نمیدونستم اسمش "پن استارز" هست

تمام مسیر دوچرخه سواری تماشاش میکردم و خیلی برام حیرت انگیز بود.. علاقم به فضا و نجوم در کودکی و نوجوانی به خریدن کتابهای کیهانشناسی و در آرزوی داشتن تلسکوپ گذشت. ما در شهر کوچکی زندگی میکردیم و من رسما به پسرداییم که رشت زندگی میکرد و عضو انجمن نجوم بود و مدام رصد میرفت، بدجوری حسادت میکزدم!

در علاقه مندی من به آسمون پدر هم نقش عمده ای داشت، چون خودشم علاقه مند بود و زیاد برام توضیح میداد یا کتابایی که خوانده بودو بهم میداد... متاسفانه نقطه پایان این علایق من هم یکی از همون کتابها شد... "ارابه خدایان" نمیدونم چرا ترس عجیبی تمام وجودمو گرفته بود بعد نصف کردن کتاب... طوری که حتی دوسنداشتم فیلم E.T رو هم تماشا کنم...این ترس تا حدی بزرگ شد که به کلی کنجکاوی در مورد نجوم رو کنار بذارم..

هرچند سال 79 یا 78 که پیش از خسوف امسال، طولانی ترین خسوفِ نزدیک بود بازم تا نیمه های شب با پدربیدار بودیم و توسط دوربین دوچشمی تماشا میکردیمش... علاقم منحصر شد به تماشای بی کنکاش...در مورد کسوف هم دوخاطره یادمه که مهم نیست فعلا.. 

امشب همش یاد اون شب بودم و تمام ماجراهای زندگیم

باید قبول کنم اونقدرام بدنبوده... شاید اگر دوسال اخیر رو فاکتور بگیرم باقیش خوب بود

اونموقع دختری. جاه طلب بودم با آرزوهای به شدت بزرگ و رنگارنگ

حالا هم همون دختر جاه طلبم ولی با آرزوهای خیلی خیلی کوچیکتر

اونقدر کوچیک که اگر به اون دختر میگفتم چندسال بعد سقف خواسته هات به کجا میرسه با چشمای گرد شده و درکمال ناباوری فقط انکار میکرد

شاید نمیتونست بپذیره آرامش و شادی تنها موفقیت های عظیم فردی یکنفره. نه مال و تحصیلات و جایگاه اجتماعی ...

قرار بود از سرگذشت نجومیم بگم! ولی داره خوابم میبره

فکرکن بخوابی و تو خرده سیاره بی612 چشم بازکنی... اتفاقا صدای دوده گیری آتشفشانا بیاد... اتفاقا گل سرخ زنده باشه...اتفاقا هیج بائوبابی قلب شازده رو نپوشونده باش

و من فکرکنم خیالم راحته ازین داستانو خودمو تو اعماق بی جاذبگی فضا رهاکنم... 

پنج‌شنبه 4 مرداد 1397 @ 01:05

ای کاش عشق را زبان سخن بود

دورتر از سهیل ترین ستاره های عالم شدی برام

چشمامو میبندم... نه...من دیگه برای رویا دیدن نیاز به بستن چشمام ندارم

از وقتی مردم این توانایی جدیدو به دست آوردم

باچشم باز رویا دیدن. خب هرچیزی یه مزیتی داره

میتونم واضح ببینم اون تخته سنگ رو به ماهو

و چهارنعل رسیدن به بلندترین قسمت کوه

تکیه کردن به بیدمجنونی که کاشتی با دستای من

میتونم سردی اون مار سفیدوبزرگو دور ساق پاهای عریانم حس کنم وقتی قلقکم میده و مثل یه جواهر قیمتی دور تنم میپیچه

یا حتی شاپرکی که گل سر شده روی انبوه موهای مشکیم

مسخ ماه میشم و زل میزنم به درخشش عاریتیش

ازم میپرسی تو زندگی قبلیت پلنگ بودی؟

فکرکنم در جوابت حرفی نزنم. فکرکنم توی ریامم باز بمیرم ازینکه باهام حرف زدی. تنم مثل همون ماه سفید بشه و مثل همون مار یخه یخ

از شوق لب بازکردنت..

تو درختی...خاکی...آبی...آبی...تو آبی... بی شک تو آبی که انقدر تشنتم...تو حتما آبی که انقدر مغروقتم... هرچیزی که هستی..به هر حجم و جرم و عظمتی که وجود داری..برای من مقدسی.هرچند نمیشناسمت. هرچند خیلی جدیدی. هرچند باقی عمرمو شاید باید صرف فهمیدن تک تک واژه هاییت بکنم که جون دارن...که دور سرم پرواز میکنم...قورتشون میدمو توی شکمم میرقصن...سبکم میکنن...عین یه پر... کاش باهام صحبت میکردی... کاش التیام اییییینهمه از دست رفتگی میشدی... اما نیستی...مطلقا نیستی...حتی توی رویاهای خیسم


+تو شبی ام که ابدی شده جلوی چشمام. تو شبی که بهش قسم خوردم گیرافتادم...درد تمام استخوانهامو پوک کرده.. تازگیها گرفتگی های خوشایندی در محاذات قفسه سینم حس میکنم. کاش کاری باشن.

دوشنبه 1 مرداد 1397 @ 21:42

بفهم! تموم شد تمام آرمانشهرت

چرا باور نمیکنی غیرممکنه؟

یعنی اوضاع مملکت و وضعیت مالیت و همه چیزایی که دارن مدام دورتر و دورتر میشن ازت نمیتونن ثابت کنن مثل دیدن خدا! غیرممکنه رسیدن تو به همه از دست رفته هات؟

متاسفم که انقدر بدجور خودتو به خواب زدی

متاسفم که سیلی ای قراره بیدارت کنه که باعث میشه فکت در بره... پرده گوشت پاره بشه. پوست گونت نکروز بشه و دندونات پرت شن بیرون و گردنت عین یه تیکه پارچه سر چوب چوپانا آویزون بشه رو تنت...

هرچند همون موقع هم شاید باورنکنی... متاسفم که امیدواری.. بیماری متوهمانه روحت شد و انقدر مزمن تمام قلب و جسم و منقطتو فراگرفت...

دوشنبه 25 تیر 1397 @ 19:05

نه ترسی بر آنهاست و نه اندوهگین می شوند

برمیگرده عقب میگه

گل من؟ رو به راهی؟ رو به رشدی؟

میگم نه رو به راهم نه رو به رشد.. ولی هستم

کف دستشو میاره عقب میگه پس بزن قدش!

بی جون میزنم رو دستش. میگه خب اینو تا کنم بذارم تو جیبم!

تاش میکنه میذاره تو جیب رو قلبش

همون قدی از من که نه رو به راهه نه رو به رشد

برمیگردم سمت منظره پنجره خودم

رو به ابرای سفید و تیکه تیکه تو پهنه ی آبی آسمون

که با

شالیزارای نسبتا رسبده ی برنج افق ساختن

چشمام پر میشن

از خوسحالی؟

فکرمیکنی جواب چی باشه!

یکشنبه 24 تیر 1397 @ 01:08

مرثیه. گلچین شماره 27 با صدای پوران!

تو ساندکلود با چشمای بسته و به صورت رندم داشتم موزیکای بی کلام گوش میدادم

رسید به یکی با همنوازی آکاردئون و ویولون

وقتی تموم شد گوشیو نگاه کردم. تو کاورش عکس یه خانم و آقا بود

پرت شدم تو تابستون دوسال پیش

و اون قطعه کوتاه پایان همایش که یه خانم و آقا با همنوازی ویولون و آکاردئون اجرا کردن....

شک ندارم اینا همونان!

فکرمیکنم به طرز عجیبی دارم تو زمانهای موازی اتفاقات موازی رو با تایم های یه کوچولو پس و پیش تجربه میکنم...

مدتهاست به این باور ایمان پیداکردم.

تو اینستا رفتم گشتم دنبال اون خانم و دایرکتی ازش پرسیذم ایا همچین اجرایی داشته با اون آقا؟

مهم نیست که جواب بده یا نه. حتی مهم نیست که بگه اره یا نه. چون اون زمانو اون مکانو اون شانسها و اون شادی ها سپری شدن و فقط تکرارشون داره تو دنیای من پخش میشه.

پرسیدم بی هیچ قصدی...برای دل خودم پرسیدم... 

.

من چقدر امروز گریه کرذم باز... من چقدر هرروز گریه میکنم... 


شاید باورتون نشه ولی تونستم حجم عظیمی از شمارو از دست بدم.

و باز شاید باورتون نشه که خوشحالم!

آخه اینجوری راحت تر میشه گذاشت و رفت... البته من تا مطمئن نشم این وب دیگه بازدیده کننده ای نداره، از اینجا نمیرم. حالا شما باز مقاومت کنید در دنبال کردن روضه های من!

.


پنج‌شنبه 21 تیر 1397 @ 21:42

هزاران زن مثل من


من هروقت دست از نوشتن کشیدم

برید با وب این بنده خدا ادامه بدید

http://gahnegar.blogsky.com/1397/04/21/post-2046/%D9%87%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85


شبیه من مینویسه! همونقدرم مرموزو بی مزه:)) هر پستشم رمزی میکنه فوری

پنج‌شنبه 21 تیر 1397 @ 15:10

بلاگ اسکایو میگم

خب مثل اینکه درست شد

چهارشنبه 20 تیر 1397 @ 06:54

بندم نمیاد

 


 

خواب بدی دیدم

کلا مدتهاست در رابطه با این موضوع خاص خوابام همشون بده

محتواشون برای یک غریبه شاید بدنباشه و حتی عین قشنگی باشه

ولی برای من فاجعه ست... اونقدر که اول صبحی و تا بیدارشدم سکسکم گرفنه و بندم نمیاد

بیچاره من:)

اخه این چه آفتی بود به زندگیت زدی چوپیای من؟ که حتی روحتم ...

یکشنبه 17 تیر 1397 @ 12:39

همیشه لطف دارید خانم دکتر

چشم میگم بهشون

دوستتون دارم

یکشنبه 17 تیر 1397 @ 00:33

یکی یکی

بارون

قاصدک گنده هه که از کنار صورتم رد شد

اون آقایی که زد به شیشه ماشین و کمک خواست

کلیپی که برای دوسال پیش بود و من احمق! دوسال پیش بازش نکرده بودم چون حجم لعنتی نداشت نتم...

وای وای وای

باااااورم نمیشه تا چه حد افتادم تو تله ی نابودکردن زندگیم

روحم

روحم واقعا تسخیرشده بود...

.

.

خب!

میبینم

ولی کممه.... خیلی کممه. این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست



خودمم نمیدونم راز عنوانم چیه. و واقعا دیوانه کنندست..

شنبه 16 تیر 1397 @ 22:32

ای بابا

یه ماچ گذاشتم رو این شیشه بارونی

فقط برای اینکه رژم کمرنگ تر بشه و دسمال کاغذی نداشتم این دوروبر



شنبه 16 تیر 1397 @ 21:28

داره بهم میگه die

چقدر دلتنگ بارون بودم

حالا تو 16 تیرماه نشستم تو ماشینی که شیشه هاش خیسه از قطره های بارون

دارم منفجر میشم

میخوام بمیرم از اشتیاق پروازی که تو روحمه و براش بال ندارم

تو این قطره ها که از دل آسمون سر میخورن به دامن زمین

کاش میشد تبخیر بشم به سمت ابرا

من دارم لذت مستی رو در نبود شراب تجربه میکنمو و مدام تشنه تر میشم 

که اگر نبودن این طعم چنینه

وای

وای به حال بودنش

وای به حال اولین بوسه ای که به اون جام بزنمو دراومدن بالهامو روی کتفام حس کنم


در این راه چو مردید

همه روح پذیرید


رو تیشرت پسری که اونور خیابونه دیدم نوشته die


چهارشنبه 13 تیر 1397 @ 13:00

هرچقدر که میتوانی میدوی

تا همانجایی که هستی بمانی

چهارشنبه 13 تیر 1397 @ 12:52

هذیان

گاهی وقتها میبینم که انقدر خودمو دوسدارم دلم میخواست در بدن و کالبد دیگه ای عاشق خودم میبودم

چه حیف!

بعد اتفاقا تو همین وقتهاست که بدجوری عاشق تو هم هستم

اونقدر که اگر نخوابم، تو بیداری زیاد دووم نمیارم

خودمو میرسونم به پنجره اتاقم

پرده رو نیمه کنار میزنم

اون باغ درختای سیب

کندوهای عسل بینشون

گاهی چشمامو میمالم تا مطمین بشم شمایلی که با موهای باز و بلندو سیاهش با پیراهن سپید بین درختا میدوعه....

تو نیستی

اما انگار خودتی

برمیگردی و به صورتم خنک ترین لبخدارو هدیه میدی

انگار نسیم کوهای آلپ ریه هامو منفجر میکنن در کسری از ثانیه

میخوام

میخوام که این آسانسورو راه بندازمو چهارده طبقه پایین تر بین درختای سیب گیرت بندازم

اما نمیتونم

اما انگار نمیخوام

میدونی چم شده؟

نکنه خسته شذم

نکنه میترسم بهت نرسمو محو بشی



یکشنبه 10 تیر 1397 @ 01:08

کاش بلد بودی شادم کنی.

ذوق زدم کنی

کاش بلد بودی اشک شوقو پای چشمام نقاشی کنی

با اینکه راهشم بهت گفتم

اما 

پس باید اینجوری بگم

کاش دلت میخواست که شادم کنی!

همونجوری که بلدی 

شنبه 9 تیر 1397 @ 16:47

کاشت

نداشت

ملخها خوردندش

جمعه 8 تیر 1397 @ 01:44

انجل

روز عجیبی بود

آزمایشگاه و آرایشگاه رفتن باهم

حلیم خوردن تو ماسین دوبله پارک شده اونم ده صبح!

اونجا رفتن و برگشتن

چه حسی داشتم؟

اصلا حس جدیذی نبود!

استاد گفت باورم نمیشه بار اولت باشه

خودمم باورم نمیشد

به خیر گذشت

امروز تماما به خیر گذشت

حداقل به عقل من!

روز پر بار و سنگینی بود

کاش میشد تعریف کنم تمام امروزو

مثلا برای گوش تو

پنج‌شنبه 7 تیر 1397 @ 00:21

چرا عاشقت نیستم؟

از میان گلها

تو

از میان درختان

تو 

از میان جویباران

تو

از میان ابرها 

تو

از میان صداها

تو

از میان سکوتها

تو

از میان رنگها

تو

از میان دریاها

تو

از میان پرندگان

تو

از میان صدفها

تو

از میان خدایان

تو

از میان سبکها

تو

از میان باید ها

تو

از میان نباید ها

تو

از میان قانونها

تو 

از میام جرم ها

تو

از میان سرپیچی ها

تو

از میان شکرگزاری ها

تو

از میان سرودها

تو 

از میان سکوت ها

تو

از میان عبورها

تو 

از میان سکون ها

تو

از میان دشتها

تو

از میان کوه ها

تو

از میان فراز ها

تو

از میان بازی ها

تو

از میان میوه ها

تو

از میان لباسها 

تو

از میان فرودها

تو

از میان شهرها

تو

از میان غذاها

تو

از میان کتابها

تو

از میان سالها و ماه ها و روزها و ثانیه ها

تو تو تو

از میان ما

تو

از میان من هم

تو

اما هنوز هم عاشقت نیستم

حتی دوستت هم ندارم

دردناک است که مرا در حلقه محبان نمیخواهی و راهم نمیدهی

دردناکتر است که حتی خودم بودن در آن حلقه را نمیخواهم

میدانی و میدانم چه میگویم

میدانی و میدانم چه میخواهم

اما میدانی و نمیدانم چه میخواهی

با من به اعجاز سخن بگو

این تنها راه ارتباطی ماست

میدانم و میدانی

تا شاید روزی نوشتم:

از میان اعجازها

تو!

سه‌شنبه 5 تیر 1397 @ 17:28

آباده

شروع کرده به کشف کردنم

متوجه بودم که زیرچشمی مدام داره به انگشتم نگاه میکنه

و احتمالا تعجب میکنه و دنبال بررسی بقیه انگشتامم میره

باهاش گرم نگرفتم. صحبتی نکردیم. فقط با مربیش همکلام میشدم.

متوحه شدم سوم دبستانه. ولی خب جثه خیلی کوچیکی داره

کم کم با مادرم هم درمیون گذاشتم. اما نه کامل! هر مرحله یه مقدارشو میگم!

هنوز روز و ساعت دقیق کلاسها مشخص نشد.

خودمم یه کلاس عجیبی ثبت نام کردم! به مامان گفتم نمیخوام بچه ها بدونن. به باباهم گفتم و وقتی گفتم چه کلاسیه گفت همون بهتر که ندونن! وهیچ استقبالی هم نکرد. البته حز این هم انتظاری نداشتم. اما مادر خوشحال شد.

وقتی رفتم اونجا حس عجیبی داشتم. یه عمر تلاش کرده بودم از این شهر فرارکنم و دست کم اینجارو فقط برای میان سالیم داشته باشم اما حالا دارم دستوپامو میکنم توی گِل! محکم و طولانی مدت! دیگه تقلی نمیکنم برای رفتن. حایی که زنذگی میکنم تقریبا بهترین نقطه این کشوره. جایی که شاید اگر محل زندگیم نبود، آرزوم بود. بهش به عنوان هدیه ای از پیش تقدیم شده نگاه میکنم و دیگه دوسش دارم. البته همیشه داشتم! اما اون دوست داشتن تعصبی پوچ و توخالی و مخرب بود.



شنبه 2 تیر 1397 @ 01:16

ممد حیات و مفرح ذات

دوست 28ساله من که مادرشو تو بچگی از دست داده و MS توانایی حرکت پاهاشو ازش گرفته، الانم پدرش به خاطر نارسایی کلیه جهت دیالیز تو بیمارستان بستریه و مادربزرگشم سه ماه پیش فوت شده و هیچ دوست پسر یا نامزد و همراهی هم نداره، بینیشو عمل میکنه و به جراحی های زیبایی دیگه هم فکرمیکنه

حتی تو همچین زنذگی ای یادش میمونه که به منم پیام بده و حالمو بپرسه!

با اصل مقایسه مخالفم

حتی با اینکه امروزمو با دیروز خودمم مقایسه کنم مخالفم

منِ امروز تجربه ها و دردهاش از من دیروز متفاوت بوده و هیچ جای مقایسه ای نداره

پس قطعا نمیخوام خودمو باهاش مقایسه کنم

فقط میخوام بگم چیزایی که دارم آرزوهاشه

عین معجزه هایی که براش وجود ندارن

و دردی هم که من دارم و براش طالب معجزه ای هستم تو زندگی تو یا یکی دیگه به عادی ترین چیز ممکن تبدیل شده

البته هیچ چیزی پایدارنیست و هیچ داشته ای ابدی نیست. حتی روح ما با یک فراموشی مغزی یا زوال عقلی میتونه ازمون گرفته بشه

با وجود تمام این سست عنصری سیالی که مارو دربر گرفته، چطور دووم میاریم؟

نمیدونم!

.

امروز آب پرید توی گلوم

طوریکه نمیتونستم نفس بکشم

تلاش و تقلام برای نفس کشیدن به چنگ زدن فرش رسید

و در عرض چندثانیه حس کردم مرگم چرا اینجور دردناکه!

مادرم میگفت لبهات کبود شده بودن

و بعد اینکه اون حالتم رفع شذ شروع کرد به گریه کردن

بگذریم

هیچوقت پارچو از بالا نگیرید سمت دهانتون! و هیچوقت با دهانی که پر از آبه!! فکرنکنیذ که همزمان میتونید بخندید!!! چون مرگ ناگواری رو به دنبال داره

پنج‌شنبه 31 خرداد 1397 @ 23:19

راز یگانگی

اونجای این پسته 

http://choopia.blogsky.com/1397/03/28/post-14/

که گفتم دلم براش تنگ نشده بود! و ادامه ش

منظورم "عصبی شدن" بود!!!

دلم برای عصبی شدن تنگ نشده بود ولی تجربه دوبارش حس عجیبی داشت!

پنج‌شنبه 31 خرداد 1397 @ 01:30

in the real

تو همین یک ماهی که فهمیدم مصرف نامنظم و بی وقت یه دارویی باعث توهم پرطپشی قلب میشه

هی با خودم میگم چطور تو این چهارپنج سال گذشته نمیدونستم اینو؟

آیا نرفته بودم حتی سرچ کنم اسم این دارورو؟ 

مگه میشه آخه

چرا گذشته وقتی میگذره بیشتر کشف میشه؟

شاید چون وقت بیشتری داریم که به تجزیه و تحلیلش بگذرونیم...

این روزا من همچنان عصبی و پر التهابم. به خاطر کلی کار تلمبار شدست. کلی آب که باید پشت سرم بریزم


+مردم تو خیابونن. با بوقو جیغو دست! چقدر تشنه شادی هستیم ما. حتی شده به مناسبت فقط با یک گل باختن!

( تعداد کل: 42 )
   1       2    >>