شنبه 2 تیر 1397 @ 01:16

ممد حیات و مفرح ذات

دوست 28ساله من که مادرشو تو بچگی از دست داده و MS توانایی حرکت پاهاشو ازش گرفته، الانم پدرش به خاطر نارسایی کلیه جهت دیالیز تو بیمارستان بستریه و مادربزرگشم سه ماه پیش فوت شده و هیچ دوست پسر یا نامزد و همراهی هم نداره، بینیشو عمل میکنه و به جراحی های زیبایی دیگه هم فکرمیکنه

حتی تو همچین زنذگی ای یادش میمونه که به منم پیام بده و حالمو بپرسه!

با اصل مقایسه مخالفم

حتی با اینکه امروزمو با دیروز خودمم مقایسه کنم مخالفم

منِ امروز تجربه ها و دردهاش از من دیروز متفاوت بوده و هیچ جای مقایسه ای نداره

پس قطعا نمیخوام خودمو باهاش مقایسه کنم

فقط میخوام بگم چیزایی که دارم آرزوهاشه

عین معجزه هایی که براش وجود ندارن

و دردی هم که من دارم و براش طالب معجزه ای هستم تو زندگی تو یا یکی دیگه به عادی ترین چیز ممکن تبدیل شده

البته هیچ چیزی پایدارنیست و هیچ داشته ای ابدی نیست. حتی روح ما با یک فراموشی مغزی یا زوال عقلی میتونه ازمون گرفته بشه

با وجود تمام این سست عنصری سیالی که مارو دربر گرفته، چطور دووم میاریم؟

نمیدونم!

.

امروز آب پرید توی گلوم

طوریکه نمیتونستم نفس بکشم

تلاش و تقلام برای نفس کشیدن به چنگ زدن فرش رسید

و در عرض چندثانیه حس کردم مرگم چرا اینجور دردناکه!

مادرم میگفت لبهات کبود شده بودن

و بعد اینکه اون حالتم رفع شذ شروع کرد به گریه کردن

بگذریم

هیچوقت پارچو از بالا نگیرید سمت دهانتون! و هیچوقت با دهانی که پر از آبه!! فکرنکنیذ که همزمان میتونید بخندید!!! چون مرگ ناگواری رو به دنبال داره

پنج‌شنبه 31 خرداد 1397 @ 23:19

راز یگانگی

اونجای این پسته 

http://choopia.blogsky.com/1397/03/28/post-14/

که گفتم دلم براش تنگ نشده بود! و ادامه ش

منظورم "عصبی شدن" بود!!!

دلم برای عصبی شدن تنگ نشده بود ولی تجربه دوبارش حس عجیبی داشت!

پنج‌شنبه 31 خرداد 1397 @ 01:30

in the real

تو همین یک ماهی که فهمیدم مصرف نامنظم و بی وقت یه دارویی باعث توهم پرطپشی قلب میشه

هی با خودم میگم چطور تو این چهارپنج سال گذشته نمیدونستم اینو؟

آیا نرفته بودم حتی سرچ کنم اسم این دارورو؟ 

مگه میشه آخه

چرا گذشته وقتی میگذره بیشتر کشف میشه؟

شاید چون وقت بیشتری داریم که به تجزیه و تحلیلش بگذرونیم...

این روزا من همچنان عصبی و پر التهابم. به خاطر کلی کار تلمبار شدست. کلی آب که باید پشت سرم بریزم


+مردم تو خیابونن. با بوقو جیغو دست! چقدر تشنه شادی هستیم ما. حتی شده به مناسبت فقط با یک گل باختن!

چهارشنبه 30 خرداد 1397 @ 00:38

نی نی هستم!


امروز تو محل کار با جانشین مسئولمون بدصحبت کردم! بد که نه

یعنی عصبی شدم موقع جواب دادن بهش در رابطه با موضوعی. خیلی سریع و باصدای بلند گفتم باشه باشه! و اومدم تو رختکن

اعصابم از صدای بلندم خورد شد و حرکتم . چون خیلی بی جهت عصبی شده بودم

طوریکه حتی نمیخواستم از رختکن برم بیرون و خداحافظی کنم

چند باری خودش اومد تو رختکن و من سرم پایین بود بعدم با بچه ها اومدن

کاملا برخلاف انتظارم که فکرمیکردم الان کینه میکنه و قیافه میگیره

جلوی  بچه ها با خنده و مهربونی گفت من بهش چیزی نگفتم نمیدونم چرا یهو انقدر نی نی شد!

منم گفتم با ادای بچه ها! کفتم ببخشید واقعا نمیدونم چرا انقدر عصبی شدم و منطقی دلایلو توضیح دادم


استادمون اون اوایل به من میگفت نی نی:| بعد فهمیدم به دخترشم میگه

درکل زیاد نی نی خطاب شدم!

با همه قلدربازیام خوبه نمیذارن پای بی ادبیم. فقط فهمیدن یه بچه م... یه بچه زخمی!


دوشنبه 28 خرداد 1397 @ 21:43

خیلی عصبی ام

بی دلیل

بعد از مدتها

دلم براش تنگ نشده بود! ولی اینکه دوباره اون حسو تجربه میکنم برام جالبه

دلم میخواد چیزیو بزنم بشکنم

یا یه چیزیو داغون کنم

در حین اینکه دارم داد میزنم!


کیسه بکس نداریم







دیگه داره صبرم تموم میشه

تو کی هستی که داری وب منو زیررومیکنی

بسه دیگه

حرف بزن

( تعداد کل: 15 )
   1       2       3    >>