X
تبلیغات
رایتل
جمعه 22 بهمن 1395 @ 21:37

بازهم نی میزنم... ولی مرموز

عزیزانم رمزی که براتون فرستادم همه با حروف کوچکه

کپتال نداره!

من به تمام آدرسهایی که برام تو کامنتها گذاشتید رمز ارسال کردم، اگر پیامی براتون نیومده عامدانه نیست:) اگر اطلاع بدید دوباره ارسال میکنمممم

 

ادامه مطلب ...
پنج‌شنبه 21 دی 1396 @ 06:32

:)

همینجور اول صبح هوسم شد بیام اینجا یه چیزی بنویسم

بعد برم سرکار

دوستتون دارم..

شنبه 16 دی 1396 @ 16:13

امیدم تویی... ناامیدم نکن

امروز یکی از این پیامای تلگرامی برام اومد:

داشته های زندگیتو به خاطر نداشته هایی که قراره به زودی به دستشون بیاری، نادیده نگیر!

صبح شنبه ات بخیر!

.

همین شد که بلند گفتم چایی بریزم برات؟

گفت تو که با من قهری! دیشبم شبخیر نگفتی. اصلا حواست به من نیست چنذروزه.

بعدم کمی گریه کرد!!!

گفتم خب خودت میدونی چندروزه دوباره یادم اومده اون روزا... دیشبم اول خودت رفتی خوابیدی حواسم هست شبخیر نگفتی!!!

بعدم برامون چای ریختم با شیرینی های دیشب آوردم خوردیم.

پیشنهاد کرد که برم اروپا پیش فامیلامون! حال و هوام عوض بشه.

بهش گفتم که چی! گفت اینجوری تو خونه افتادی همش میخوابی که چی!! گفتم در هر حال هردوشون آخرشون میشه که چی!!!گفت هممونم آخرش میمیریم!!!بشینیم زندگی نکنیم بگیم آخرش که چی؟! چون میمیریم؟؟؟ دیگه خندیدیمو بعدشم رفتیم بیرون کمی خرید کردیم. گیسو امتحان ریاصیشو خراب کرده بودو گریه میکرد طفلکی. و زندگی همینجور بی وقفه و پرتکرار سپری میشه...


+واقعا وقتی بتونی روی ذهنت غلبه پیداکنی

انگار غلبه به چیزای دیگه خیلی پیش پا افتاده میشه

و از بچگی ذهنای ما مریض و ترسو بار اومدن متاسفانه

ولی یه روز میفهمیم همه چیز یه جور دیگست و از همه مهمتر، خدا ابدا اون موجودی نیست که برامون ترسیم شده.

جمعه 15 دی 1396 @ 14:02

پلک دلم می پرد ...نشانه چیست

اواخر مرداد بود

همون روز دهشتناکی که فهمیدم بزرگترین تصمیم زندگیم تا به اون روز، غلط ترین تصمیم زندگیم تا به امروز بوده...

حین اشک و داد و ناباوری یهو حس کردم گوش لب پایینم برای خودش کشیده میشه... یه حالت نبض زدن...مثل پریدن پلک..

تنها تو ترمینال بودم... تو شهر کرج...ظهر بود...گرم بود...و بهمراه خروارها حس وحشتناکی که داشتم پشت هم تجربشون میکردم، این پریدن گوشه ی لب پایینیمم حس جدیدی بود...

تا ده روز بعد ادامه پیداکرد... فکرمیکردم تیک پیداکردم...ولی ازونجاییکه دیگه چیزی برام اهمیت نداشت، حتی جلوی آیینه چک نمیکردم که ببینم به دید دیگران هم خرکتش معلوم میشه یا نه...

چهارماه گذشته و چندروزی باز حال اون روزام بهم حمله ورشدن

از دیروز دوباره حس میکنم پریدن گوشه لبمو... ولی اینبار گوشه لب بالام.

یه استادی داشتیم... تیک گردن داشت... مثلا هرازچندگاهی سرش بی اراده خودش در دوخرکت سریع به چپ برمیگشت

اوایل خندمون میگرفت و بعد دیگه عادی شد برامون

الان فکرمیکنم لابد اون استادمم یه آخر مردادی تو زندگیش داشته... که تو یه آخر مردادی طاق آسمون رو سرش شکسته و گردنش دچار تیک شده..

اون اتفاق حبران شد و گذشت و حتی خیلی اتفاقات بهترم براش افتادن

اما خاطره اون روز انگار تا ابد قرارشد باهاش بمونه... زخم روی روحش... به تنشم نشت کرد...

نمیدونم این تیک لبم. که الان مثل نبض شده چطور دوباره برکشته و تا کی قراره ادامه پیداکنه

فقط میدونم باید به خدا اعتماد کنم.

همین


جمعه 15 دی 1396 @ 00:07

خیلی زیبا و انگار نه انگار پست به اون طول و درازی من برای خودش پاک شد!


سیزده آذر دوستی بهم هفت شاخه رز هلندی هدیه داد

سیزده دی دوست دیگه ای یه شاخه رز هلندی

ناخوداگاه چشم به راه سیزده بهمن شدم از حالا...


پستم اصلا راجع به اینا نبود

یکشنبه 10 دی 1396 @ 23:26

تو با منی اما... من از خودم دورم

این روزها گاهی برایم مثل کودکی بی خبر از سرنوشتش میگذرد

در لحظه زندگی میکنم

گذشته ای ندارم که به یاد بیاورم

آینده را نمیشناسم تا از چگونه آمدنش نگران باشم

لوح اندیشه ام سپیدو سپید است

رویایی ندارم

چون نمیدانم رویا داشتن اصلا چیست

ترس ندارم

 چون خطر را نمیشناسم

این حالم را نه می توانم دوست بدارم نه بیزار باشم

انتخابش نکرده ام

چیزیست که پیش آمده و مرا در برگرفته

ولی شکل دادنش بامن است

باید راه ارتباطی را پیداکنم به منبع الهام و قدرت

دلم برایتان تنگ شده

گاهی میگویم هنوز هم کسانی هستند که منتظر باشند چوپیا بیاید و بنویسد مشکلش حل شد؟!

چوپیا بیایدو خوشحالو خندان تمام این شش هفت سال گذسته را چون رمانی برایشان بنویسد و همه ی رازهای پشت این پستهارا لو بدهد؟

باشد که چنین بادا


+سال نو میلادی مبارک

2017بدترین بود برای من

بدترین

مصیبتم دقیقا از اولین روزهای سال میلادی شزوع شد...

به لطف خدا 2018 جبرانش میکند

میشود یکی از آن بهترین سالها:) برای همه مان 

آمین


پنج‌شنبه 7 دی 1396 @ 17:12

هفت دی ماه


انگار اصلا متوجه عبور نیستم

شنبه 2 دی 1396 @ 02:05

سلفژ

تازه کم کم سپر و تبرمو! مقابل زندگی زمین گذاشتم

باهم دست دادیم

و به آرامی مراحل آشناشدن و دوستی رو طی میکنیم

باید اعتراف کنم آرامش خاصی دارم

دل نگرانیهام پیش از اینکه بخوان دلمو نگران کنن، جلوجلو حل میشن!

عین یک بازیه

تازه دارم قواعد رو یادمیگیرم

اولش بنظر پیچیده میاد

اما گویا آسانه، فقط باید رمزهاشو پیداکنم.

هرچند بی نظمی زنذگیم به قوت خودش باقیه

ولی در روح و ذهنم دارم منظم شدن رو حس میکنم..ِ..

مدام هم سرم شلوغتر میشه انگار

.

بکوبید

برایتان بازخواهد شد

سه‌شنبه 28 آذر 1396 @ 01:21

چیشد چوپیا که دیگه کم پیداشده برای نوشتن...

از دست رفت؟!

نه!

مگه من میذارم؟؟!! :)


جمعه 24 آذر 1396 @ 07:26

آیینه های روبرو

انقدر که دوروبرم پرشده از آدمهایی که در حال تغییرند

تعجب نمیکنم دیدن این عوض شدنهارو. . .

بازنده هایی که به سبب شکستی سخت سعی در تخریب و از نو ساختن خودشون دارن

و به طرز خنده داری فکرمیکنن موفق شدن! اما چیزی که درون سینشون اونهارو تا ابد میسوزونه شاید همون شکست باشه که هیچ موفقیت و کامیابی بهتری جایگزین اون بازندگی نیست

من وقتی از تغییر خودم گفتم

هرگز منظورم چنین تغییری نبود... البته دردناکه دیدن اینکه دوستانت یکی پس از دیگری مثل آلوده شدن به ویروسی واگیر دار شبیه یک آدم آهنی بی روح و مثبت نگر!!! میشن که دنیا میشه محل نیل به آمال دورودرازشون و آدمهای دیگه هم زیاد مفهوم چندانی براشون ندارن. مگر اینکه وسیله ای باشن برای رسیدن به اون هدفها...

نمیدونم چطور باید منظورمو بگم

فقط دیگه خسته شدم از این اتفاق... برای همشون سعادت و شادی میخوام.

دوشنبه 20 آذر 1396 @ 02:49

...

باید نماز صبحم را 

روی شانه های باد بخوانم

بادی که از سرزمین کوچکم رهسپار دماوند میشود

عطر بهار نارنج و شبدر تازه در کوله اش انبار کرده

خنکای روح بخش سحرگاه باغ های چای را دور کمرش بسته

و مرا در آغوشش دارد

خیال چشمه زلالیست که تا تو اراده نکنی خشک نمی شود

و خیال گوهر قدرتمندیست که می تواند واقعیت را درنوردد

اگر

ایمان

 داشته باشی

و شب تحفه ارزشمندیست برای خیال ساختنها

چشم ببند و شیرین تصورکن

هرآنچه از جهان میخواهی

پیش از این برای تو کنار گذاشته شده

مدتهاست که آماده ارسال است

منتظرند نشانی را بفرستی

و نشانی همان خواستن توست

و قدم نهادن در راه خواستنت

راه خودش گشوده می شود 



یکشنبه 19 آذر 1396 @ 19:02

تو زیبایی اندازه آسمون

هر روز میام این صفحه رو بازمیکنم

نگاهش میکنم

و دوباره میبندم!

روزهایی که سهمشون واقعا ثبت کردنه

میدونم برمیگردم به این روزها و به خودم افتحار میکنم که قوی بودم

تا حالا نشده جایی به گذشتم افتخار کنم! ولی میدونم به این حال یک روزی افتخار میکنم. این روزهام میشن بهترین دوستهام.

روزهایی که خودمو شناختمو به کمک خدا نجات پیداکردم

امسال میشه همون سال مزخرفی که دقیقا بهترین سال زندگیمم بوده!

شش سال پیش

وقتی تو همایشی لوح تقدیرمو از دستای دکتر آزمندیان میگرفتم، موقع سخنرانیش پشت برگه خوشامدگویی درحال نقاشی کردن بودم

حرفای آقای آزمندیانو نقاشی کشیدم!

از اردکی که کم کم به عقاب تبدیل شده بود و اوج میگرفت

بعد از اینکه لوحو ازش گرفتم

کاغذ تاشدمو دادم بهش

روی کاغذ شماره تلفن مادرمو نوشته بودم و گفته بودم سال نودوشش به این شماره زنگ بزنید! تا با اون عقاب که در فلان رشته فارق التحصیل شده صحبت کنید

اونم کاغذو دید و لبخند گرمی همراه با یک چشمک بهم تقدیم کرد

الان سال نودوششه

هیچکس تماسی نگرفت و قرارهم نیست بگیره

من هرکز به اون رشته که نوشته بودم حتی نزدیک هم نشدم

و هنوزشم اردکم!!!

چون هیچوقت فکرنکردم که نگرشم اشتباهه

هرگز نخواستم دیدمو به زندگی تغییر بدم

در پوسته واقع گرایی خودمو مخفی کردم و حالا تمام ترسهای گذشتمو که در جانم و کائنات پیرامونم رخنه کرده بودن درو کردم

از این واقع گرا بودن!!! به اصطلاح خودم

خیری ندیدم حقیقتا

میخوام روش تفکرمو تغییر بدم. حتما محصول بهتری درو میکنم. قطعا حتی از دست رفته هامم جبران میشن. به شکل بهتری بهم برمیگردن. بی شکککک این اتفاق میوفته.


+طبق ایمانتان برشما می شود.


چهارشنبه 15 آذر 1396 @ 01:26

خواننده های خوبم

ما سالمیم و در آماده باش!

وقتی زمین لرزید من بیمارستان بودم

با اینکه تو سفر کرمانشاه زیاد پس لرزه های سنگین رو تجربه کردم ولی اینجا حسش فرق داشت...

اونجا کیف میداد!!!! وقتی زلزله میومدو ما تو چادر بودیم اما مردم طفلک پریشون میشدن درک نمیکردم ترسشونو

ولی امروز درک کردم...

حالا ببینیم تا فردا چی میشه...

 امیدوارم اتفاق بدی نیوفتده

و این لرزشهای خفیف فقط فشار زمینو کم کنن تا خدای نکرده لرزش شدید پیش نیاد

سه‌شنبه 14 آذر 1396 @ 02:30

عزیزای دلم

بامعرفت ترینهام میام مفصل این دوروزو براتون تعریف میکنم

همش به یاد اینجا بودم و شماها. حتی موقع عکس گرفتنا دنبال عکس برای اینجا بودم

یه کم شلوغم. به محض نظم و ترتیب گرفتن کارام میام براتون مینویسم از تولدبازیها:)

یکشنبه 12 آذر 1396 @ 16:03

عملیات شماره یک

مسئول بخشمون زنگ زده بهم که خانم چوپیا ؟عزیزم!!!! میتونی امشب شبکار بشی؟؟؟؟

میگم بعد فردا عصرم هستما

میگه نه دیگه عصرت کنسل میشه! امشب بیا دخترم!

بعدم تاق گوشیو قطع میکنه

اهیم اهیم

خب داستان مشکوکه:)))

چون اولا خودش هیچوقت زنگ نمیزنه به کسی. میگه بچه ها بزنن.بعدشم شبکار امشب دوست خودمه! نیاز داشت با خودم اول هماهنگ میکرد!

شک ندارم بچه ها ریختن سرش که امشب شبکار کنه منو

بعد برسم بیمارستان برام تولد بگیرن اونجا

طفلکیا خبرندارن میفهمم من خب:|

اما خب بهتره خودمو به نفهمی بزنم

هیچی ضدحالانه! تر از این نیست که بخوان سورپرایزت کنن و هزارمدلم برای این کار تلاش کنن ولی تو بزنی تو ذوقشون با سوپرایز نشدن:/


یکشنبه 12 آذر 1396 @ 11:17

مرغ سحر ناله سرکن

جالبه که امسال هیچکس حتی خانوادم هم در فکر سورپرایزم نیستن برای تولد!

البته خب متاسفانه باشن هم زیاد فایده ای نداره

من هرگز برای تولدم طعم سورپرایز شدنو نچشیدم از طرف هیچکس

یا خیلی پیشتر متوجه شدم یا برنامه ای نبوده که هیجان زدم کنه درست تو روز تولدم

ولی امسال خیلی عجیبه. همکارام میپرسن کیک چه طعمی دوسداری؟؟؟

دوستی میگه کدوم کافه بریم؟!

گیسو میگه تولدت بریم بیرون؟

و و و

شاید خیلی لوس و بی مزه باشه. ولی خودم دلم میخواست اون شب برم پیش عزیزجون بخوابم و به هیچکسم جوابی تدادم

و فقط بگذره این 13

که خراب نشه حس قشنگم به این روز...

یه مدت بود که همدرد پیداکرده بودم

کمی از تنهاییامو درک میکرد دست کم

خداروشکر مشکل اون حل شد و من بعدش فهمیدم مشکل ما هیج سباهتی به هم نداره

از طرفی هم به همه اعلام کردم حالم خوب شده!

و اینجا باز آخرین پناه و سنگرمه برای دردودل باخودم

 

شنبه 11 آذر 1396 @ 19:43

کافی کاکتیل

بعد دوروز که هرکس حالمو میپرسید بالاخره پس از پنج ماه به جای تشکر!

میگفتم خداروشکر خوبم

یا صبحها با لبخند بیدارمیشدمو وقتی برمیگشتم خونه قوربون صدقه مامان میرفتم

یا سرکار شده بودم اون گردباد سابق و نازنین میگفت وای تو دوباره عین فرفره راه افتادی تو بیمارستان سزم گیج رفت! آروم بگیر

یا بازم میرفتم دفتر استادو باز سر به سرم میذاشت

اینکه این خونه بعد پنج ماه دوباره خنده های منو شنیده بود

همه چیز برگشت به حالت اول؟

که من پناه بیارم به تحت دونفره مامان بابا

در اتاقشونو ببندم. برم سرجای بابا پشت به در پتو بکشم سرمو به واقعیتای ترسناک و دودوتاچهارتایی این دنیا فکرکنمو ببارم...

.

بابا در اتاقو زد گفتم بابا مبخوام بحوابم یکم... گفت بیا این فهوه رو بخور بعد... ارامش بخشه... 

گفتم قهوه و ارامش؟ گفت این فرق داره

حتی چراغو روشن نکرد... منم برای اینکه بحث نکنمو متوجه اشکام نشه در عین قهوه دوسنداشتن! فوری فنجونو گرفتمو جرعه جرعه سرکشیدم... واقعا خوشمزه بود!

گفتم این چی داشت توش؟

گفت قهوه و شیرخشک و عسل! دوتا چیز دیگه که یادم نیست

گفتم مرررررسی... عالی بود

من هروقت بخوام از بابا دل ببرم! میگم قهوه درست کنم برات؟

حالش جامیاد! و میگه برای خودتم درست کن.

ولی نمیدونم چرا الان خودش دلش خواست برام قهوه کوکتلی بسازه و بیاره! یا چرا گیرنداد که الان چه وقت خوابه...

فقط میدونم از طرف خدا تو بازی ای هستم که خودم ازش خبرندارم...

جمعه 10 آذر 1396 @ 01:00

9-9-96

چه جالب که یه معجزه دیگه هم دیدم!

شد سه تا:)

اونقدرررر بزرگ که باید بگم "دعا" بلاااااشک تاثیر داره

اما!

با ایمان و خودسازی...

من کم کم ناامید شده بودم از اتفاقی برای یکی از دوستانم که مشکل بزرگی داشت و خیلی هم دختر متدینی هست

جوری در جریان مشکلش قرارگرفته بودم که میتونستم بگم دست کم حالااااااحالاها حل نخواهد شد..

ولی وقتی خدا اراده میکنه...

حالا انگیزه دارم! باید به خودم بپردازم

تا خودمو پیذانکنم... تا خودمو تو مسیر قرارندم...خدا هم هیچ معجزه ای نمیکنه!

اما کافیه خالصانه قدم بذاری در راهش

جوری به میلت میکنه همه چیزو که خودتم باورت نشه..

نمیتونم ماجرای دوستمو اینجا تعریف کنم ولی میتونپ بگم بی ذره ای تردید همین پریشب چیزایی شنیدم و کلی گریه کردم که حل نخواهد شد مشکلش.ِِِ... ولی امروز غروب...کسی به من خبرداد که داره حلش میکنه..

خداروشکر... فقط همین!

واقعا خداروشکر که کمکم کرد تردیدم از بین بره.ِ.هرگز نباید امشبو فراموش کنم...


سه‌شنبه 7 آذر 1396 @ 00:48

سرِ ما را خوردی...

آقای اسکارو بغل کردم درحالیکه پاپوش پامه و شال بستم دور سرم و پتومو تا چشمام کشیدم بالا و 

فرت فرت میکنم!

یه قلپ سرماخوردم

ادالت کلد دکتر عبیدی و پرتقال و چای فعلا ساپورتم کردن!

من از سرما خوردگی خوشم میاد:)) البته سرماخوردگی ای که با گلودرد و عفونت! و تب همراه نباشه

همینجوری که ادم سردشه و مدام اشک و آب دماغ!! داره بانمکه


امشـب از آغـوش خود یـک لـحظه بیرونم نکن 

چون هوا سرد است 

و من هم زود سرما می خورم 

ناشناس


+کاش میتونستم هنوزم بخوام که برام دعابشه... 

دوشنبه 6 آذر 1396 @ 03:50

رهایی

نه چاقومو کند کرد

نه جلوی سربریدن خواسته ای که ماه ها با التماس و تضرع و شاید سالها با خون دل پرورونده بودمش رو گرفت

با اشکام سر چیزی که فقط به دستای خودش حل میشدو بریدم

بزرگترین خواسته زندگیم تا حالا را تقدیم خودش کردم و به رضاش رضایت دادم...تا ثابت کنم بهش اعتماد دارم... و میدونم توی این دنیا چیزی نیست که مال من باشه..

شاد نیستم!

غم اندودم ولی حس آرام گرفتن دارم

پس از این محرم شدم ...

خیلی تلاش کردم. هنوز هم میتونستم ادامه بدم. و اتفاقا نکتش هم همینجاست. از بیچارگی تسلیم نشدم. چاره هایی بود ولی بهتر دیدم دیگه خودمو عقب بکشم و تو آغوش خدا قایم بشم. خودش درست میکنه...

تلاشمو دید

ثابت قدمی و تشنگیمو دید

نشونش دادم که تا چه حد میخوام اون چیزارو...

و فکرمیکنم دیگه زمان رهاکردن رسید

بهش اعتماد دارم

و چه اعتمادی استوارتر از اعتماد به خدا...


افوض امری الی الله

ان الله بصیر بالعباد

جمعه 3 آذر 1396 @ 04:07

طبقه وسط

تعادل اکثرا با بی هویتی مخلوط میشه اگر از هر دینی آنچه برات دلپذیر هستو گلچین کنی...

برای همینه همه آدمها نمیتونن باهات بیش از یک حدی اخت بشن... چون وقتی گرایشتو به علایقشون میبینن جلو میان و براشون جذبه داری

اما بعد از اینکه با حقیقت سایر گرایشهات مواجهه میشن، دلشونو میزنی... میترسن و عقب میکشن

حقیقت اینه که من ساکن طبقه وسط هستم!

مثلا 

میتونم هم از تلاوت قرآن غرق لذت بشم

هم با ترکی از هوی متال اوج بگیرم

از هر سبک و سیاقی میتونم  به جا و وقتش کیف ببرم

حالا اگر این بی هویتی قلمداد بشه، دست من نیست...

به شدت هم به نظرم عقاید آدمها محترمه ولی تا جایی که به تمسخر و تحقیر عقاید هم کمر نبندن

من اگر نمیتونم با دلایل و برهان کسی که قورباغه ای رو میپرسته به پرستش خدا دعوت کنم، پس این حق رو هم ندارم حتی تو دلم مسخرش کنم یا به حالش تاسف بخورمو اونو در گمراهی ببینم...

+موعظه گری یعنی هنوز خیلی مونده تا مغروق خویشتن شدن... برای من خیلی خیلی مونده

اینارو گفتم چون فقط دلم نمیخواد کسی از من به هر نحوی برنجه...

ببخشید اگر شکل تصوراتتون نیستم

ولی بی نهایت مدیون محبتهاتونم... همینهاکه بی منت به سمتم روان میکنید

جمعه 3 آذر 1396 @ 02:04

آنکس که تورا شناخت... جان را چه کند؟

پیش از این که بیایم رشت...

شبکه استانیمون یه مجری خانم داشت که من هیچ ازش خوشم نمیامد! هربار که نشونش میداد میگفتم آخه چرا برش نمیدارن اینو؟!!

وقتی برای دومین بار خونمونو عوض کزدیم در کمال تعجب متوجه شدم که همون خانم همسایه طبقه پایین ما از آب درومد...واقعا شوکه بودم!باورم نمیشد...

بماند که ماجراهای بعدش باعث شد خیلی به هم نزدیک بشیم و من دیگه ازش بدم نیاد و حتی به دلایلی وارد زندگی خصوصیش شدیم کل خانوادمون و جایی باید نجاتش میدادیم از اتفاقی...

موضوع اینجاست که موج منفی من نسبت به اون آدم بالاخره بهش وصلم کرد!

هیچوقت نفهمیدم که چرا موج منفی انقدر قدرتمندتر از موج مثبته... هنوزشم نمیفهمم. فقط تو این چهارماه یادگرفتم به چیزی یا کسی حس منفی نداشته باشم... و به محض اینکه حس کردم داره بدم میاد از چیزی، به خودم یادآوری کنم که به زودی اون چیز بهم نزدیک تر میشه اگر حس منفیم پروبال بگیره...

امشبم باز کامنت عجیبی داشتم! که منو به خانم مجری ای وصل کرد که هربار شبکه ای نشونش میداد کانالو عوض میکردم! چون به نظرم از اون افراطی های دوآتیشه بود که نگاه از بالا به پایین به آدما دارن...

ولی حالا از این به بعد هرباری که ببینمش... یاد هدیه ی گرانبهایی میوفتم که دست کسی به امانت دارم... و خوشحال میشم با دیدن چهرش

بله دوست من

آرزویی که چهارماهه منو یه کفتر جگرپاره کرده، خیلیییی دنیایی تر از حد تصورته حتی! انقدر دنیایی که خدا به محض دادنش میتونه همون لحظه جوری ازم بگیرتش که آرزوشم نتونم بکنم

ولی این چیز دنیایی... عصای دست من بود برای پیامبریم...برای اینکه تکه ای از بهشت خدا رو تو خونه خودم بسازم اول و بعد تا جایی که میتونم گسترشش بدم...

اما غرورم... بدجوری گرفتش...بدجوری

من راه بهشتو نه فقط تو دنیا... که برای اون دنیاهم گم کردم... اون اوایل خودمو مقصر همه چیز میدونستم...ولی بعدها دیدم خدا و اتفاقاتی که به وجود آورد خیلی شرایطمو بدتر کرد..جوری که به این نقطه برسمو بفهمم اصلا طرف من نیست... که تنبیهی که برام درنظر گرفت بی رحمانه تر از عمل خودم بود

میگن پرستش از سر وحشت واسه عاشق عبادت نیست!

من نمیخوام خدایی رو بپرستم که از ترس گرفتن داده هاش... شکرگزارش باشم

میخوام عاشق خدایی باشم که با دادنهای بی منتش جوری شرمندم میکنه که اگر بخوامم نتووووونم فراموش کنم شکرگزاریشو...

و بی شک حضور شما تو این وبلاگ از همون دادنهای بی منتشه... پس هنوزم شاید روزنه ای باشه که به خودم بقبولونم: اندکی صبر...

پنج‌شنبه 2 آذر 1396 @ 18:06

آداب و رسوم

روزای اول همه هستن...

دعا...نذر... کمک...از دل و جون میذارن برات که کمرت خم نشه تنهایی..

به چهلم که میرسه با لباس رنگی میان سراغت

انتطار دارن طبق عرف! دیگه گریه و زاری و بی قراریو تموم کرده باشی... 

لباس ماتمو دربیاری و به زندگی عادی برگردی

اگر نکنی.. اگر درست مثل روزای اول تنگی نفس داشته باشه و افسار اشکات دست خودت نباشه و حال بدت خوب نشه

اونام ناامید میشن... گاهی با عصبانیت... با تشر زدن... با هر حرکتی که بگن خستمون کردی دیگه!

و بعدش تنهاییه...

مطلقا تنهایی...

تو و هجم عظیمی از عزایی که دیگه کسی نیست عقبشو برات بگیره و کمک کنه با خودت بکشیش...

من از همون روزای اول این روزارو میدیدم

همین روزا که تنها موندم با غمم و دیگه خبری از دعای کسی و لبخند دوستی نیست...

حتی انگار دیگه خبری از خداهم تو لحطه هام نیست

این آخریو پیش بینی نکرده بودم ولی:)

دست کم این آخریو پیش بینی نکرده بودم:)

واقعا این آخریو پیش بینی نکرده بودم:)

پوف.

پنج‌شنبه 2 آذر 1396 @ 00:54

برف روی کاج ها... صدای باد...

http://s.dornamusic.com/mp3/16/6/29/Salar.Aghili-Raghse.Zarrat320-DornaMusic.Com.mp3


.

توان سخن نیست

گوش کنیم

یکشنبه 28 آبان 1396 @ 03:15

نهنگ آبی

وقتی اومدم تو اتاق بقیه که کمکشون کنم

وقتی رو تخت دیدمش

وقتی متوجه شدم مریض شده و باید سرمشو من وصل کنم

و سرم بهش وصل کردن یعنی گرفتن دستش! حتی به بهانه اینکه یادش بدی چطوری دستشو مشت کنه

چون قطعا بلد نیست!

وقتی دستشو برای چندثانیه محکم تو دستم فشار دادم و مطمئنم نفهمید که دارم چه کیفی میکنم.َ..

وقت تمام این اتفاقات... به بازی ای که افتادم توش فکرمیکردم

و نیشخند و نیشخندو ....

احمقانه است... 


یکشنبه 28 آبان 1396 @ 03:05

که بعد از طوفان

میخواستم هرشب بنویسم از اتفاقات اینجا

لابد اگر قبلنا بود لحظه لحظه پست عکس دار میذاشتمو با ذوق و هیجان تعریف میکردم که چه خبره

ولی خب حسش نیست!

الان در حال حاضر وسط نماز خونه دانشگاهی خوابیدم که گوشه های سقفش ریخته! با کاپشن و پتو

تنهام

دور از خونه و شهر و خانواده و دوستام و همکارام

ولی هیچ فرقی برام نداره انگار

نه دلتنگی نه غصه

گاهی فکرمیکنم میشد زندگیمو ول کنم بمونم همینجا پیششون

بعدم تو یکی از روستاهای دورافتادش که تو دل کوهه برای همیشه گم بشم

یه چوپان واقعی که به جای نی هارمونیکا میزنه و به جای گوسفند، یه سگ داره فقط...

.

حس عجیبیه! مردای 35-36ساله گروه با واژه هایی چون عموجون!!! دخترم!!!!! بابا!!!! خطابم میکنن:|

اونایی که اینجا دیدنم میدونن نه بیبی فیسم! نه بیبی سایز!!!! رفتارمم بچه گانه نبست واقعا... لحن صحبتمم همینطور

ولی نمیدونم چه حکمتیه آقایون این سنوسالی حس بچه دارن بهم

یجورایی که گاهی فکر میکنم الان بخواد رد بشه لپمم میکشه!! 

.

بخوابم ..تا فردا


ناخدایی شده ام خسته که بعد از طوفان

تا دم مـرگ دعا خوانده و پارو زده است...


عبدالمهدى نورى


پنج‌شنبه 25 آبان 1396 @ 08:10

روز اول

دیشب به دلیل دیروقت رسیدن و صعب العبوری و ناامنی جاده منتهی به ثلاث باباجانی، در کرمانشاه مستقر شدیم

و حالا راهی منطقه!!! هستیم

فعلا که همه چی مثل اردوی تفریحیه

من در این ناحیه که تقریبا ضلع شمالی کرمانشاه هست خرابگی نمیبینم!

شهر در ارامش و امن و امان هست

گهگاهی هلیکوپترهارو میشه دید فقط

چهارشنبه 24 آبان 1396 @ 22:42

سرپرست گروه با کلی عذرخواهی و من برادرتونم و این صحبتها شروع به صحبت میکنه...

که. ازینجا به بعد داریم وارد منطقه عملیاتی میشیم!!!

ما امدادگر نیستیم

درمانگریم

به هییییچ وجه اگر دیدین حتی دست از زیرآوار بیرونه هم نمیرید سمتش!

این منطقه پر از تله هست

آقایون مراقب خانمهای گروه باشید

خانمها مراقب هم باشید

به هیچ وجه احساساتی نشید

کافیه قلابشون به یکی از خدای تکرده خانمهای گروه گیرکنه.. اونموقع حتی نمیدونیم با کی مذاکره کنیم!!!

اصلا ما میگیم چهارتا آقامونو میدیم اون یه خانمو پس بدید!!! ولی نمیدن! باورکنید نمیدن!

اینجا بود که یهو اتوبوس ترکید از خنده

آقایون طفلکیا انگار چیزی که شنیده بودنو باورنمیکردن! بعد کم کم به صدا درومدن که دکتر؟؟؟؟ دست شما درد نکنه!!! دست مریزاد و فلان... ولی بازم با شوخی و مهربونی گفتن شوخی میکنن و حاضرن چهارتا برن و یه خانم برگرده!

.

من این تفاوت ها رو دوست دارم.ابدا  ارشون بهم حس تحقیر دست نمیده! 

چهارشنبه 24 آبان 1396 @ 21:14

منم آن بلبل گل ناشکفته ...که آذر در ته خاکسترستم

همدانم

...

مشخصه عقده دارم وه گزارش بدم؟ :))

خب دارم!

:)

چهارشنبه 24 آبان 1396 @ 17:59

گذرنامه

تازه به عوارضی جاده ای استان قزوین رسیدیم و به اتوبوس جدید منتقل شدیم

راهی همدان هستیم

با اینکه گرگ و میش غروب هست و چیزی از جاده پیدانیست، اما خوشحالم که راه جدیدی رو تجربه میکنم

این جاده رو آخرین بار وقتی آمدم که سوم دبیرستان بودم و برای المپیاد آزمایشگاهی زیست شناسی با گروه منتخب استان راهی همدان شده بودیم 

چیز زیادی خاطرم نیست از راهش

فقط من بین هشت نفر از دانش آموزان منتخب استان تو رشته های مختلف بودم که همه در مدرسه های سمپاد درس میخوندن. حس خوبی نداشت! ولی باهم رفیق شدیم و هنوز با یکیشون در ارتباط هستم.

حالا هم جالبه که بدون خانواده با اکیپ درمانی که نماینده استانمونه راهی شدم... همسفرهام پرستاران.ماماها.پزشکان عمومی.جراح ها و رزیدنتها هستن..حدود چهل نفریم

مقدار زیادی آذوقه و پتو و تجهیزات پزشکی هم همراهمونه

احتمالا ده شب تازه به خود کرمانشاه برسیم

ولی از اونجا راهی منطقه محروم ثلاث باباجانی میشیم...

خبرهای جالبی ازش به گوش نمیرسه.. خصوصا از راه دسترسیش

حالا شاید طبق صلاحدید سرگروه و نظر مسئولین شب رو در کرمانشاه بمونیم.و صبح بریم کشیک رو از همکارامون. تحویل بگیریم که چهارشبانه روزه بی وقفه در حال کمک رسانی هستن.. جاها عوض میشه! اونا برمیکردن رشت و ما تا رسیدن گروه بعدی باید اینجا بمونیم.

کتاب میخونم... گاهی بغض میکنم...تک و توک به پیامهایی که میاد جواب میدم و فکرمیکنم دختری که سالها پیش تو این حاده به سمت همدان می رفت... چقدر شکل دنیاش با من فرق داشت...

مدام بین دانشکده ها و کالجای آمریکایی پرسه میزدم تو نت و راه های مهاجرتو دنبال میکردم، دغدغم این بود دلم میخواد روپوش سفید رو تو آزمایشگاه تنم کنم یا محیط بیمارستان! لوله آرمایش بگیرم دستم یا چاقوی جراحی. شبا تو کتابخونه بخوابم یا تو پانسیون با دختر کره ای هم اتاقیم فیلم تماشا کنیم.

گهگداری به مرد بوری که لبخندهای قشنگی هم داشت فکرمیکردم که یه روز تو ساحل شاید! باهاش اشنا شده بودم و شغلش هزارسال بامن فرق داشت ولی عاشقم شده بود

به اینکه فارسی یاد دادن بهش چقدر میتونه هیجان انگیز باشه یا اون چقدر میتونه عاشق کشور و شهرم بشه..

همه اینا

تک تکتشون آروم آروم نابود شدن... زندگی برای من شکل دیگه ای سده بود... شکلی به غایت معمولی و ساده ولی به غایت هم زیبا و دلپسند...

تمام این رویاهارو شادمانه دود میکرذمو هوا میدادم...

ولی حالا دختری به اون جاده برگشنه که نه رویایی براش مونده... نه زندگی معمولی دلپسندی و نه دیگه حتی شوروشوقی برای حیات..

ولی نمیتونم دست بکشم. شاید هنورم راهی هست. امیدی هست. نوری در انتهای غار هست..شاید دوباره برکشتن به این جاده میخواد چیزی رو به من یاد بده...


  1    2    3    4    5    ...    16  >>